http://naria2.blogfa.com/post-61.aspx

پژوهشی در گستره زبان فارسی


















۱- در آيه بيست و سوم سوره یوسف از زبان زلیخا ، جمله (هيت لک) به يوسف گفته ميشود که معمولاً آنرا چ نين ترجمه کرده اند: (من برای توآماده ام). چنین ترجمه ای با ساختار جمله (هيت لک) همخوان نيست. کلمه (ه يت لک) به زبان قبطی معنی : (درآغوشم درآی) را می دهد. بنابراین واژۀ مذبور عربی نبوده بلکه يک واژة بیگ انه ميباشد که درقرآن کريم آمده است. زيرا که زليخا خود به زبان قبطی سخن ميگفت. درتحقيقات و نتيجه گيری  های که اخيراً بعمل آمده است، محقق معروف زبانشناسی ودانشمند قرآن شناس وپژوهشگر نامی انگليسی زبان، جف ری آرتر را عقیده برآنست که 400 کلمه غیرعربی درقرآن کریم وجود دارد واز آنجمله بیست وهفت کلمه آن فارسی  است وعبارتند از:

سجیل: معرب سنگ وگل، پارۀ گل خشکیده که مانند سنگ باشد

اباریق: جمع ابریق، معرب آبر یز، کوزه، ظرف سفالین با دسته برای آب

تنور: جای پختن نان درخانه یا دکان

مرجان: نوعی از جانوران دری ایی شبیه به گیاه، مرجان سرخ برای زینت آلات به کار می رود ، برخی از ان در یکجا مجتمع شده و انباشته ش ده جزایر مرجانی را تشکیل میدهند

مِسک: معرب مِشک، مادۀ خوشبوی که از نافۀ آهوی مشک تولید میشود به عرب ی مسک می گویند.

کورت: جمع حال تاریک شدن

تقالید: گردن بند به گردن انداختن، قلاده، جمع تقلید، پیروی  کردن

بیع: خرید و فروش، بیعانه(بیانه) قسمتی از پیش پرداخت

کنایس: جمع کنیسه، کنشت، کلیسا، عبادتگاه ن صاری و معبد یهودیان

جهنم: دوزخ، جای گناهکاران

دینار: از کلمۀ نایوس لاتینی، دینار پول مروج ایرانی ق دیم (یک صدم ریال)

قدیمترین دینار عربی در 695 م درزمان عبدالملک بن مروان رواج یافت.

رس: چاه کهنه، ز یر خاک کردن، دفن کردن، یک نوع خاک

روم: محلی در آسیای صغیر (روم شرقی) از مردم روم

زنجبیل: معرب زنجف یل، گیاهیست تند در خوراکه ها بکار میرود

سُرادِق: سراپرده، خیمه، غبار، جمع آن سرادقات

سقر: جهنم، دو زخ

سجین: دایم، ثابت، شدید، سخت، نام جایی در دوزخ، زندانی

سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می خوشگوا ر، نام چشمه ای در بهشت

ورده: گل سرخ

سندس: ذارچه ابریشمی یا سندی، دیبای زربفت لطیف و گران بها

قرطا س: کاغذ، جمع آن قراطیس

اقفال: جمع قفل و به کسره قفل کردن، در بستن

کافور: دارویی است سفید رنگ، خوشب و، متبلور، ضدعفونی

یاقوت: ازسنگهای کریمه اکثراً سرخ رنگ در فارسی یاکند هم میگویند

یهود: جهود، بنی  اسرائیل، از پیروان حضرت موسی

افزون براین واژگان، حدود هجده لغت دیگر را نیز محققان یافته اند که دروا قع معرب کلمات فارسی میباشند، مانند:

زمهریر: شدت سرمای سخت، جای بسیار سرد، در عربی نیز .مهریر آمده

 کاس: جام، ظرفی که در آن نوشیده شود در فارسی کاس یا کاسه میگویند، جمع آن کاسات

جُناح: گناه، عمل زشت،  معصیت، گنه هم میگویند

خُنک: سرد، ضد گرم

زُور: قوه، نیرو، عقل، رای، باضل، شرک، لذت، درفارسی زور آم ده است

شُواظ: زبانۀ آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن

اُسوَه: مقتدا، پیشوا، پیشرو، و آنچه کسی را با  آن تسلی دهند

فیل: پیل، جمع عربی آن افیال، بزرگترین حیوان

توره: شغال، حیوان وحشی

عبقری: جای نیکو،  درخشان، بزرگ قوم، نفیس، فرش زیبا، لباس فاخر

زبانیه: نگهبانان دوزخ، جمع زبنیه، دوزخبان، زبانه کشیدن  شعله های آتش

ابد: جمع آن آباد، جاودان

قمطریر: شدید، سخت، دشوار

نجس: ناپاک، پلید

بررُخ: مانع وحای ل بین وچیز

تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته

سخط: خشم گرفتن برکسی، غضب

سُهی: (بگونۀ سها)،  ستارۀ کوچک و کم نور در دب اصغر. این کلمات ریشه و بنیاد فارسی داشته که به فراخنای زبان عربی درآمده وم شتقات آنها با دلایل مبسوط از جانب محققین توضیح شده است .





درقرن دوم و سوم هجری است که شعله های  زبان فارسی دری که درآن زمان بیشتر درشهرها و روستاهای مختلف خراسان رایج بود فروزانتر ازهمیشه گردید (  به قول ابن مقفع که نخست زردشتی بود وبعد به نام عبداله مشهور گردید و نویسندۀ کتاب ادب الکبیر بود ودر  سال 759 م توسط منصورعباسی به عمر 36 سالگی زنده سوزانده شد) به گونه ای که درحوالی شهر بلخ و حومۀ آن د ر کتب جغرافیا، تاریخ و ادب عربی اثرات این زبان دیده میشود که نمونه های آن موجود است. درهمین زمان است  که این زبان از تنگنای محیط خود پافراتر گذاشته، از چهار گوشۀ مرزها به قلمروهای مجاور نفوذ کرد، ده به  ده وروستا به روستا راه یافته قدم گذاشته است.

در مدت کوتاهی این زبان بخاطر گیرایی افسونگرخود ، لهجه  های بومی ومحلی را به کنار زده و یا بعضاً و یا کلاً در خود حل نموده و خود جانشین آنها گردیده است. ز بان فارسی درایران با لهجه شرین فارسی، درافغانستان به لهجۀ مقبول دری ودر تاجیکستان با شیوۀ خوش آهنگ ت اجیکی به رشد خویش ادامه داد. لهجه ها در هر محل اندک تفاوتهایی بخود پذیرفته چنانچه درافغانستان لهجۀ ه راتی، قندهاری، هزارگی، بدخشیی، کاپیسایی، جلال آبادی هر یک آهنگ و ترکیبات خاص خود را دارا هستند. قبای ل پشتوزبان قندهاری بخصوص محمدزایی ها به مرور زمان گرایشی به فارسی دری نیز حاصل کردند.

زبان فارسی و قتی به بساط رنگین عربی دست یافت، هزاران واژه و کلمه را بیدریغ پذیرفت و باکمال امانت داری به آن اجازۀ  ورود وتابعیت بخشید، آنها را برصدر نشاند وسرشت زمان عملکردی به این واژگان داده واکنون می بینیم آن ال فاظ چنان رنگ فارسی بخود گرفته که دیگر بیگانه شناخته نمی شوند.

.لفظ دری بمعنای خالص، فصیح، درست وبی  نقص است. شواهدی ازاین لفظ در شعر های شاعران بزرگ ایران زمین مشهود است.

زشعر دلکش حافظ کسی شود آگه /  که لطف طبع وسـخن گفتن دری داند



نظامی که نظم دری کار او اســت/ دری نظم کردن سزاوار او اســــــت
 


هزار بلبل دستانسرای عاشـــق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت



گرچه هندی درعذوبت شکراسـت/ ط رز گفتار دری شرین تر اســــــت



لامعی می گوید:

شاعران برتو همی خوانند هردم آفرین

  گه به الفاظ حجازی گاه با لفظ دری

مولانای بلخی در اثر فیه مافیه (ص 352) م ی فرماید:

...و زبان پارسی را چه شده است؟! بدین لطیفی و خوبی، که آن معانی و لطافت که در پارسی آمده ا ست، ودر تازی نیامده است. درجای دیگر می گوید: زهی قرآن پارسی، زهی وحی ناطق پاک.

از تمایزات شیوایی ای ن زبان، سوای سادگی و سلاست آن، نداشتن ضوابطی از مذکر و مونث، حروف تعریف و بغرنجی ها در صیغۀ زمانی آ نست که برای زبانهای فعلی دیگر دنیا مشکل فراگیری بار می آورد. در ساختن ترکیبها به اندازه ای زیبا و رس ا است که از لحاظ روشنی و شیوایی، آهنگ و بلاغت اعجاب انگیز است. چنین توانمندی را ک...