نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| طالبـــان، پـــدیده تکـــرار ناپـــذیر در تــاریخ ســـیاسی افغــانســـتان |
|
|
|
| مقـــــــالات - ســـــیاسی |
| نوشته شده توسط قدرت الله رحمت |
| دوشنبه ، 17 بهمن 1390 ، 22:19 |
|
مردم، با دیدن عمامه های سیاه و سفید که نماد زهد و پارسائی در باورهای اسلامی مردم افغانستان است، شگفت زده شدند و طالبان با چشمهای "سرمه شده" و ریشهای دست نخورده بر صورتهای خیلی معصوم نما، پیام "خدائی بودن" جنبش خود را پیش از رسیدن شان به کابل، به گوش همگان رسانیدند. من هم بعنوان یک کودک در کلاس چهارم مکتب بودم و با شنیدن غلبه طالبان بر حکومت مجاهدین، در میان کوهای خشک بدخشان هلهله شادمانی سر دادم، البته به امید اینکه نرخ گندم افت کند تا جانفرسائی گرسنگی را نبینم، اما کودک بودنم گناه شادمانی ام را تنبیه نمیکند، چون حالا دانستم که چقدر کودک بودن به معنای خام بودن است. به هرحال، طالبان پیروز شدند. در روزهای آغازین حرکت آنها در جنوب، حتی رهبران مجاهدین در کابل به معجزه بودن آنها مردم را نوید دادند و به استقبال شان سبدهای گل بردند. طالبان به کمک ماشین جنگی ارتش پاکستان و نقشه های رزمی از پیش تعیین شده استخبارات انگلیس و چمدانهای پر از دلار شیخ های عرب در مدت کمتر از یکسال خود را به دروازه های کابل رسانیدند و به جنگهای تن به تن مجاهدین در چهار گوشه کابل، نقطه پایان گذاشتند. اما به محض ورود شان به کابل، نتوانستند که ماهیت اهریمنی خود را حتی برای یک روز کتمان کنند و بی درنگ الگوی سیاست خود را به همگان معرفی کردند. آنها کار شان را با حلق آویز کردن دکتر نجیب الله آغاز کردند و سوگند جنرال ضاءالحق را برای سرنگونی رهبران سختگیر افغانستان بجا آوردند. آنها در کار شان حق بجانب بودند، چون فلسفه وجودی آنها بر مبنای یک رویکرد ویژه سیاسی بود که به آنها حق میداد تا آنچه که برای "امارت" کردن لازم بود، به منصه اجرا بگذارند. آنها اخلاق را از "حجره"، سیاست را از انگلیس، اسلحه را از پاکستان و سربازان شان را از سنگدل ترینهای نسل بشر با هویتهای فراتر از یک ملت مشخص به نام "القاعده" سامان دادند و افغانستان را با یک دنیای از شگفتیهای وحشت و اختناق از سده بیستم به بیست و یکم بردند. ماموریت آنها حکومت داری محض نبود، بلکه پایان دادن به انگیزه عدالتخواهی در قدرت سیاسی مردم افغانستان بود. الگوی حکومت داری طالبان چکیده از تعبیرهای دینی آنها از اسلام سیاسی در قالبهای فکری کاملاً سنجیده شده استخباراتی بود، آنها از حقیقت "تعبیر پذیری" آموزه های دینی خوب آگاه بودند و تطبیق پذیری آنرا در جامعه افغانستان که دران زمان بیش از هفتاد و پنج درصد جمعیت بیسواد داشت، خوب میدانستند، و به هیمن لحاظ آنها بخاطر پایدار کردن اقتدار سیاسی خود، نظام سیاسی افغانستان را با نمونه حکومت داری صدر اسلام شبیه سازی کردند، اما با خطاهای خیلی زیاد! چون سیاست صدر اسلام بر پایه عدالت و برابری استوار بود، اما نمونه طالبانی، بر پایه تحجر و تعصب. درین نظام "ملا" بودن به معنای سیاستمدار بودن تعبیر میشد، و برای ملا شدن گذاشتن عمامه بر سر و ریش بر صورت کافی بود. طالبان به ضرورت استبداد در افغانستان پر از هرج و مرج آگاه بودند و مشروعیت استبداد شان را بخوبی در میان مردم عام افغانستان از لابلای آموزه های دینی میگرفتند. آنها ظاهراً بخاطر "ملی" نشان دادن حرکت سیاسی شان، گروهای مذهبی ویژه ئی را از میان طبقات قومی و زبانی گوناگون افغانستان در صفوف ارتش جنگی شان استخدام کرده بودند، درست همانطوریکه پنجابیها، چیچنیائی ها، عربها و غیره را با خود داشتند، اما سلسله تصمیمگیری های حکومت داری شان از راولپندی (مرکز فرماندهی ارتش پاکستان) آغاز و با نظم ویژهء ابتدا به کویته، سپس به قندهار، و در نهایت جهت تطبیق به کابل و ازانجا تا دورترین نقاط افغانستان بصورت کاملاً همگون انتقال و تعمیل میشد. آنها به یک افغانستان "واقعی" باور داشتند، افغانستان که هویت تاریخی خودش را دارا بوده و اشتباهات تاریخ دوصد و شصت سال گذشته اش را باید جبران میکرد، به نظر طالبان همه حاکمان گذشته افغانستان در فرایند حکومتداری شان مرتکب خطاها و اشتباهات زیادی شده اند، اشتباهاتیکه "وزیر محمد گل خان مهمند" در دوره نادر شاه ازان استثناً مبرا بود. در نظام طالبان، دیموکراسی، حقوق بشر، حقوق زن، انتخابات، و امثال آنها مقوله های مترادف کفر، شرک، بدعت و ازین دسته تعابیر بود. آزادیهای مذهبی، حقوق اقلیتها و حق شهروندی، در قاموس سیاسی آنها جای نداشت، چون آنها به اقلیتهای مذهبی، قومی و نژادی به دیده بیگانه می نگریستند و بیگانه بودن آنها را حتی در سروده های مذهبی، محافل سیاسی و اجراآت شرعی شان می گنجانیدند. آنها خشم خود را تنها در مقابل اقلیتهای قومی-مذهبی نشان نمیدادند، بلکه با جانوران و درختان آنها نیز دشمنی میکردند. به آتش کشیدن تاکستانهای شمالی، هموار کردن بدون استثنای خانه های مسکونی در ولایات پروان و کاپیسا، نسل کشی در هزاره جات، به آتش کشیدن مزارع و جنگلات در تخار، کوچهای اجباری، تخریب آثار تاریخی، و هزاران جنایت غیر انسانی دیگر، از نمونه های اند که از استلای رژیم طالبان در ذهن و روان مردم افغانستان بجا ماند. اما شماری زیادی از اهل سیاست افغانستان، بشمول مجاهدین، میدانستند که طالبان تراویده اندیشه حلقات نخبه پنجاب اند و عملکرد آنها از دستورهای اسلام آباد انحراف پذیر نیست. دران زمان، مردم عام افغانستان نمیدانستند که طالبان یک دسیسه اهریمنی در نقاب اسلام اند، بلکه ساده لوحانه آنها را به دیده حق می نیگرستند، چون مردم دسترسی به اطلاعات همگانی نداشتند و طالبان را تنها به نام ساده چون دانشجویان علوم اسلامی میشناختند. از همین جهت بود که مقاومت در برابر آنها به گروهای شمال که به ماهیت طالبان پی برده بودند، محدود میشد، و به نسبت عدم موجودیت یک سامانه درست اطلاع رسانی به مردم نسبت به دسیسه آنها، شماری زیادی با انگیزه روشن در مقابل طالبان ایستادگی نمیکردند. اما در ده سال گذشته ماهیت اصلی طالبان به همه مردم افغانستان روشن شد که آنها جزء جدای ناپذیر ارتش پاکستان اند. حمله نظامی آمریکا به افغانستان پس از حادثه یازدهم سپتامبر، طالبان را درهم کوبید و آنها را دوباره به خاستگاه اصلی شان، پاکستان، باز گرداند، اما عزم جنرال های پاکستانی را برای دنبال کردن ماموریت نا تمام شان در پروژه طالبانی خاموش نساخت. سوال اینجاست که چرا پاکستان به زنده ماندن جنبش طالبان نیاز دارد؟ چرا این کشور در پذیرش یکی از دو گزینه، طالب و آمریکا دچار تردد شده است و بقای طالبان و گروه حقانی را در مقایسه با دوستی با غرب و متحدانش دست کم نمی گیرد؟ آیا سود را که طالبان به پاکستان میرسانند، مهمتر و با ارزش تر از حیثیت جهانی پاکستان و از رابطه استوار آن با کشورهای قدرتمند دنیا است؟ پاسخ این سوال پیش از هرکس دیگر، نزد پاکستان، به ویژه حلقات نظامی آن که با خصوصیات کشور شان آشنا هستند، و همچنان برنامه ریزان راهبردی این کشور که عمده تاً نخبگان پنجاب اند، موجود است. ثبات پاکستان در موازات با بی ثباتی افغانستان در سی سال گذشته همیشه شکننده و دچار مشکل بوده است، اما برخلاف تصور بنیانگذاران جنبش طالبان، هیچگاهی به اندازه عصر طالبانی بی ثبات تر نگردیده بود. پاکستان آنگونه که دیده میشود، جامعه همرنگ نیست، اقلیتهای بومی پاکستان در هیچ زمانی میل فرمانبرداری از دستورهای حاکمان پنجاب را نداشته اند. قبایل حاکم در شمال و شرق پاکستان از زمان شکل گیری این کشور در سال 1947 تاکنون قلمرو شان را به نام "آزاد قبایل" یاد میکنند و خود را ملزم به پذیرش قانون پنجاب نمیدانند. آنها همواره خود را مستقل خوانده اند و در بسا موارد بطور محتاطانه خود را "افغان" مینامند. این قبایل گرایشهای زیادی به افغانستان دارند و یک افغانستان با ثبات و پیشرو میل سرکشی آنها را از فرمانروایان پنجاب به شدت افزایش میدهد. بلوچهای پاکستان نیز سالهاست قلمروی بومی شان را "جمهوری بلوچستان" یاد میکنند. آنها حکومت اسلام آباد را اشغالگر میخوانند و با آن جنگ مسلحانه دارند. بنابرین، طالبان زایده یک تفکر راهبردی نخبگان پنجاب اند که در واکنش به آزادمنشی گروهای قومی در خاک پاکستان شکل گرفته اند. فرمانروایان پنجاب از نگهداری طالبان سودی نمیبرند، اما از زیانهای جبران ناپذیر پیشگیری میکنند. آنها بخاطر تضعیف جدای طلبی ها و سرپیچی های قبایل و گروهای قومی در بلوچستان و شمال شرق این کشور، سردرگمی و بی ثباتی در افغانستان را نیاز جدی می دانند، و طالبان بعنوان یک گروه که هم نمایندگی از افغانها میکنند و هم به نحوی از گروهای قبایل در آنسوی مرز، قادر اند تا سالهای متمادی افغانستان را بی ثبات نگهدارند و با حکومت کابل همیشه سرگرم نبرد باشند تا فرصت بدست آمده ازین سرگرمی را پاکستان به سود خود بکار گیرد و پایه های قومی قوت قبایل را بشکند، طوریکه درین بازی منطقه ئی پاکستان در ده سال گذشته، قربانی اصلی پشتونهای دو سوی مرز اند، و تداوم این بازی همچنان میتواند آنها را به ناتوانی مزمن سوق دهد تا دیگر اندیشه جدای طلبی و یاغی گری در ذهن شان خطور نکند، همه روزه دها انسان در مناطق دو سوی مرز کشته میشوند، فرزندان شان به مکتب نمیروند، ناداری و تهیدستی و بیماریها واگیر گسترش میابد، و رهبران و نخبگان شان نابود میگردند، اینها همه نشانه های از پیروزی برنامه های پنجاب اند. اما سنجشهای سیاسی طراحان "دسیسه طالبانی" در پاکستان به همان اندازه که دقیق بوده و اهداف را براورده ساخته است، عوارض جانبی را نیز برای ثبات خود پاکستان در قبال داشته است. طالبان با توجه به سرشت اهلی ناپذیر شان، همه دستورهای پاکستان را بطور سیستماتک به منصه اجرا نگذاشتند، بلکه آجنداهای جدیدی را هم از طراحان القاعده ضم سیاستهای خود کردند و در نتیجه بنیانگذاران پنجابی شان را هم به چالش کشیدند. اما این نوع چالشها بیشتر واکنشی بوده اند، چون پاکستان ناگهان در میان دو گزینه "طالب" و "غرب" قرار گرفت، و بدون شک نمیتوانست که یکی را بر دیگری ارجحیت بدهد. بنابرین، طراحان و اجرا کننده گان این دسیسه ناگزیر بودند تا آنجای که امکان پذیر باشد، سیاست دوپهلو را اختیار کنند، و این سیاست تا جای پیش رفت که این کشور در آستانه از دست دادن هم غرب و هم طالب است. چون اعتماد خود را در هردو جهت متخاصم از دست داده است، اما در عین زمان، هردو طرف، هم طالبان و هم غرب، در رأس آن آمریکا، به پاکستان نیاز دارند، و هردو تلاش دارند که پاکستان را در جبهه خود بگیرند. چون این کشور سرانجام در یکی از طرفهای درگیر باید همسوئی کند، و یکی را بعنوان دشمن خود بپذیرد. پرسشی که درین مورد ایجاد میگردد این است که آیا پاکستان توان دشمنی با آمریکا یا طالبان را خواهد داشت؟ اگر قرار باشد که این کشور پروژه طالبانی خود را به پیش ببرد، نیاز دارد تا از دوستی با غرب و متحدانش دست بردارد که هزینه جدائی از غرب برای این کشور، قطعاً کمر شکن و غیرقابل تحمل است، به ویژه در هنگام که این کشور به شدت آسیب پذیر شده و ثبات اقتصادی و سیاسی آن دچار لرزشهای درونی است. تورم سرسام آور، رشد منفی اقتصادی، کسر بودجه مزمن و عدم دسترسی به منابع تمویلی، کاهش چشمگیر سرمایه گذاریها، افزایش سریع نرخ بیکاری و سقوط جمعیت وسیعی از مردم به زیر خط فقر، شدت گرفتن تنشهای فرقه ئی و قومی، توسعه تحرکات جدای طلبانه بلوچها، رویدادهای بی سابقه طبیعی، و فرو رفتن دولت در باتلاق اجتناب ناپذیر وامهای خارجی پاکستان را در یک قدمی پرتگاه فروپاشی برده است. پاکستان که بخاطر سیاستهای اهریمنی اش حیثیت جهانی اش را از دست داده است، توان نان دادن یک ارتش 1.434 میلیونی (به شمول نیروهای فعال، ذخیره ئی و شبه نظامی) را بدون کمکهای جهانی و ترحم غربیها از دست خواهد داد. از سوی دیگر، اگر بخواهد که پروژه طالبانی خود را نا تمام بگذارد و از حمایت شبه نظامیان طالب و حقانی دست بردارد و با غرب کنار بیاید، برعلاوه بی ثمرماندن همه سرمایه گذاریهای سیاسی اش، باید توان تحمل نیش اسلام گرایان تندرو و شبه نظامیان طالب را نیز داشته باشد، و بدون شک، خطر رهائی طالبان و اسلامگرایان تندرو برای ثبات پاکستان کمتر از رویگردانی از جامعه جهانی نیست. چون نفوذ طالبان و بنیادگرائی مذهبی در تار وپود این کشور ریشه دوانیده است و میتواند سقوط آنرا اجتناب ناپذیر سازد. بنابرین، استمالت و دلجوئی غرب در مقابل پاکستان بخاطر هراس از توان هسته ئی آن نیست، بلکه این دلجوئی با توجه به درک اهمیت همسوئی پاکستان با جامعه جهانی در کار مبارزه با بنیادگرائی در منطقه است، تا اینکه بتواند از بروز تنشهای تازه در منطقه جلوگیری نماید. آمریکا و متحدانش خوب میدانند که پاکستان توان تصمیم گیری سیاسی برای اعلان دشمنی با طالبان و شبکه حقانی را ندارد، بلکه گزینه را که آمریکا میتواند به پاکستان دیکته کند، مسئله مصالحه است. اما مصالحه طالبان با حکومت افغانستان به معنای ناکامی پروژه طالبانی است که پاکستان سرمایه گذاریهای وسیعی، حتی به قیمت ثبات داخلی اش، کرده است، و قرار نیست که این کشور بدون تحت پوشش قرار دادن هزینه برباد رفته این پروژه، حاضر شود تا طالبان و شبکه حقانی را به میز گفتگو بنشاند، و از سوی دیگری حلقات قدرتمند بنیادگرائی در پاکستان شکست غرب را قطعی میپندارند و به مخالفت شان برای مصالحه ادامه میدهند. برای مردم افغانستان مهم این است که پاکستان بتواند یک راه حل برای طالبان بیابد تا پروژه اش نا تمام بماند و ثبات به افغانستان باز گردد. اما پرسش دیگری که بوجود میآید، این است که هرگاه پاکستان بخواهد که همچنان با طالبان همسوئی کند و جامعه جهانی جنگ افغانستان را نا تمام بگذارند و این کشور را ترک کنند، آیا طالبان توانائی اعاده "امارت اسلامی" را خواهند داشت؟ طالبان که در سال 1994 وارد افغانستان شدند، با طالبان که امروز مردم افغانستان با آنها آشنائی دارند، کاملاً متفاوت است. دران زمان مردم طالبان را بعنوان گروه نجات افغانستان قلمداد میکردند، و گمان برین بود که آنها میتوانند به جنگهای داخلی پایان بدهند و صلح و ثبات سرتاسری در کشور حاکم گردد. اما پس از دستیابی آنها به سرنوشت شان، دریافتند که ثبات و امنیت تنها چیزی نیست که مردم به آن نیاز دارند، بلکه مردم در کنار صلح و امنیت به آزادی و برابری و رفاه اجتماعی نیز نیاز دارند. آنها اگر به مردم افغانستان امنیت را با قهر و خشونت آوردند، در مقابل آن آزادی که اولین نیاز یک انسان برای زنده ماندن است، را گرفتند. آنها بخاطر از میان برداشتن تنوع اجتماعی در افغانستان سه روش عمده را در پیش گرفتند که عبارت اند از نسل کشی، کوچهای اجباری، و شبیه سازی بود. دقیقاٌ روشن نیست که طالبان بخاطر از بین بردن نسل هزاره ها در افغانستان چه تعداد از مردم را بصورت دسته جمعی قتل کردند، و این مسئله نیازمند کاوشهای بیشتری کارشناسی است. آنها در مناطق هزاره جات دست به نسل کشی زدند و هزاران کودک و زن و پیر و جوان را زنده زیر خاک کردند و خانه های شان را به آتش کشیدند. دران زمان یگانه کشوریکه بر عملکرد طالبان نظارت داشت، پاکستان بود و هیچ کشوری یا نهاد جهانی که بتواند نسل کشیهای طالبان را ببرسی بگیرد، یا تحقیق نماید، وجود نداشت. طالبان اجازه تصویر برداری را بعنوان اینکه گویا یک عمل "غیر اسلامی" است، نمیدادند، اما این ممنوعیت به هیچوجه بخاطر انگیزه های اسلامی نبود، بلکه بخاطر پنهان ماندن چهره واقعی آنها در انظار جهانی بود. آنها تنها ثبت صدا را به رسانه های محدود مجاز ساخته بودند که آن هم تنها در داخل شهرهای عمده بود، نه در صفوف جنگ در هزاره جات و شمالی و میدانهای نبرد. طالبان هزاره های افغانستان را به سه دلیل عمده محکوم به نسل کشی میکردند: از دید طالبان هزاره ها در افغانستان بیگانه بودند، درست مثل اینکه دیگر اقوام را هم بیگانه میپنداشتند و مقاومت هزاره ها در مقابل طالبان که عمده تاً بخاطر بقا بود، نه بخاطر قدرت، باعث گردید که طالبان آنها را بعنوان تجاوزگران خارجی بشناسند و به این اساس در قتل و نسل کشی آنها از هیچ نوع بی رحمی و قساوت دریغ نورزند. دوم اینکه طالبان با توجه به همان اندیشه پاکستانی شان، مذهب تشیع را "کفر" می شمردند و بنابرین، قتل مسلمانان شیعه را جایز قلمداد میکردند. سوم اینکه هزاره ها با توجه به ویژگیهای نژادی و زبانی، قابلیت شبیه سازی را نداشتند و بنابرین، به نظر آنها تنها مرگ است که میتواند به شبیه سازی ملی طالبان مفید واقع شود. نسل کشی طالبان را در هزاره جات، شاید تاریخ نگاران بیطرف، مفصل تر و روشن تر بیان کنند، اما سازمانهای جهانی حقوق بشر باید درین زمینه تحقیقات را به راه اندازند تا ابعاد این جنایت را روشن سازند. برعلاوه، طالبان در فرایند تصفیه ملی شان، کتله های وسیع از تاجکان، ازبکها و دیگر اقوام را نیز ناگزیر به ترک خانه های شان کردند و بصورت دسته جمعی کوچ اجباری دادند، و خانه ها و مزارع شان را به آتش کشیدند و ازانها میخواستند که به "سرزمین های اصلی شان"، یعنی تاجکستان و ازبکستان و ترکمنستان و ایران و ازینها قبیل کشورها بروند. آنها تنها به اقوام دیگری افغانستان ستم نمیکردند، بلکه به اقوام خود شان هم اجازه زندگی کردن با برخورداری کمترین آزادیهای فردی را هم نمیدادند، چون آزادی در دستور کار شان نبود. طالبان ضمن "تصفیه ملی"، به تخریب آثار تاریخی، و نمادهای که هویت تاریخی این سرزمین را نشان میداد، دست زدند و هر آن چیزی که افغانستان امروزی را با تاریخ دیروزی اش پیوند میداد، منهدم ساختند. آنها در کنار تباهگری های سنجیده شده، در تلاش از میان برداشتن زیربناهای فکری مردم افغانستان بودند و به صراحت دشمنی شان را با علم و دانش نشان میدادند. آنها با بستن مکاتب و دانشگاها، و تعویض علوم معاصر به علوم دینی که عمده تاً محدود به "صرف و نحو"، ادبیات عربی و تاریخ اعراب بود، میخواستن بنیاد پیشرفت و پویائی اجتماعی را از افغانستان برکنند. طالبان از وجود انسانی زنها منکر بودند و به آنها اجازه تحصیل و کار نمیدادند. آنها فراگیری علوم معاصر را غیر اسلامی پنداشته و استفاده از تکنولوژیهای ارتباط جمعی را خلاف "شرعیت اسلامی" میدانستند. واحدهای نظامی طالبان در زندگی خصوصی افراد مداخله میکردند، افراد آزادی انتخاب در مسایل شخصی، مانند لباس، سر وصورت، و امثال آنرا نداشتند. با این حال، رفتن به مسجد اجباری بود و مسایل مربوط به عبادت و نیایش شهروندان در صدر مسئولیتهای حکومت قرار داشت. با توجه به شناخت ژرف که اکنون مردم افغانستان از طالبان دارند، برگشت کابوس "امارت اسلامی" یک امر محال و تکرار ناشدنی در تاریخ این کشور خواهد بود. هرگاه جامعه جهانی و آمریکا شکست را در نبرد با بنیادگرائی و تروریزم بپذیرند و افغانستان را رها کنند، باز هم اعاده امارت طالبان امکان پذیر نیست. مردم افغانستان همانگونه که با ماهیت اهریمنی طالبان آشنا اند، با پیامد برگشت آنها نیز خوب آگاه اند و به این اساس، با تمام امکانات در مقابل آنها ایستادگی خواهند کرد که این ایستادگی دو نتیجه نهائی را خواهد داشت: یکم اینکه اگر طالبان از قیافه دینی به قیافه قبیله ئی تغییر شکل بدهند، به معنای بروز یک جنگ داخلی فراگیری خواهد بود که این بار برعکس جنگ آنها در دهه نود گذشته، منجر به تجزیه افغانستان خواهد شد، تجزیه که کشوری به نام افغانستان وجود نخواهد داشد، بلکه در عوض تاجکها، ازبکها و هزاره ها مشترکاً کشور مستقل خود را خواهند داشت، و طالبان با گروهای مرتبط به خود شان، قلمروی سیاسی منحصر به خود شان را در جنوب افغانستان امروزی و شمال پاکستان پایه گذاری خواهند کرد، و یاهم ضم حاکمیت پنجاب خواهند شد. دوم اینکه اگر طالبان با همان نقاب قبلی که حالا در معرض دید همگان قرار گرفته است، وارد نبرد با مردم افغانستان شوند، باعث یکپارچگی مردم افغانستان شده و مقاومت آنها از هم خواهد پاشید که در هردو حالت فوق نظام شیطانی موسوم به "امارت طالبانی" در زندگی مردم افغانستان تکرار نخواهد شد. بنابرین، مردم افغانستان سلطه طالبانی را همانند سلطه انگلیس در اوایل سده بیست و یا استلای شوری سابق در دهه هشتاد میلادی میدانند و به هیچ صورت در مقابل آن آرام نخواهند نشست. چون مدارا در آزادی در سرشت مردم این سرزمین نیست. آزادی ارزش آنرا دارد تا انسانهای زیادی بخاطرش بمیرند.
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




در نخستین روزهای خزانی سال 1994 زمانیکه جنبش مرموزی نظامی-سیاسی موسوم به "طالبان" از مرزهای جنوبی افغانستان با سیما های شگفت انگیز، سر براوردند، آسمان کابل هویت پایتخت بودنش را در میان دود و آتش از دست داده بود. مردم در انتظار مداخله مستقیم "خدا" در زندگی شان بودند و چشم به افقهای تاریک آسمان بسته بودند تا فرود آمدن یک "معجزه"، یک "ابابل" یا حتی یک اتفاق طبیعی را شاهد باشند که بتواند حداقل گلوله های مرگ را در گلون موشک اندازهای حکمتیار برای مدتی توقف دهد.






