Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

پاســخ هــایی به یــک پــرسش PDF پرینت ایمیل
پیامها و گزارشات - نامــه هــای رســیده
نوشته شده توسط سلیمان راوش   
سه شنبه ، 20 بهمن 1388 ، 06:16

سلیمان راوشاین نبشته (گفت وشنید) را چند ماه پیش به نشر سپرده بودم، چون باری دیگر ضرورت تکرار آن دریافتم، بنابر آن اینبار به سایت وزین خاوران جهت نشر فرستادم.

جناب راوش؛ من نمی خواهم که در بارهء جنایات و بمباران اسرائیل در غزه نکات نظر خویش را بگوئید. اینجا تنها می خواهم که بپرسم چرا در این اواخر عدهء از نویسندگان و شاعران سر شناس ما با مرمی کلام بمباران می شوند؟


(سایت خاوران در قبال نشر این مطلب هیچگونه مسئولیتی را بدوش نداشته
و مسئول محتوی آن شخص نگارنده میباشد.)


 - اجازه دهید پاسخ تان را با چهار بیتیِ که تازه سروده ام، آغاز نمایم:

 

یک روز به مــن مــــادر تــاریخ بگــــفت

در دامن من مجوی، جایی خُور و خفت

برخیز و بگــــو حقیقــت تلـــخ مــــــــرا

من مـــادر آنــم، کــه نیاســود و نخفت.

 

 بلی؛ کاش در پهلوی نام اسرائیل از حماس نیز یاد می گردید،منظور این است که مردم فلسطین مانند مردم کشورما دروسط جنگ دو جنایتکار قربانی می شوند. شما حماس را فراموش نکنید. بهرحال من نمی خواهم همانطوریکه خود اشاره نموده اید در باره جنایات اسرائیل و حماس چیزی بگویم، فقط میخواهم که بیاد داشته باشید که هرگاه پدیده ای را میخواستید بررسی کنید، هیچگاه پدیده یی مورد نظر را مجرد مطالعه نه نمائید. یک مثال کوچک: در افغانستان تنها امریکا با بمباران خویش مرتکب جنایت نمی شود، طالبان و همکیشان ایشان را نیز در نظر داشته باشید. اما در رابطه به بمباران به سر و کلۀ عدهء از به اصطلاح شما "سر شناسان ادب و ادبیات کشور" باستفاده ازکاوشها و رهنمودهای دانشمندان علوم اجتماعی، باید بگویم که این مساله بنا به دستور عنصر زمان است. شاید پرسان شود که عنصر زمان چیست؟ عنصر زمان یعنی انسان.

 

زمان عناصر بسیاری در خود نهفته دارد که یکی از آن و مهم آن انسان است. انسانها در مراحل مختلف در زمان زاده می شوند، زمان به پیش میرود، انسانها نیز با زمان در حرکت اند، تا آنجایی که دیگر نمی توانند با زمان حرکت کنند. پس باز میایستند، یعنی می میرند و نسل دیگری از آنها زاده می شود، این نسل دیگر طبعاً با حرکت زمان زاده شده اند و گفتیم که زمان به پیش میرود، در این صورت این نسل نو است که خواسته پیشروی با زمان را در بعُد انسانی آن ادامه بدهد، تا انسان از سایر عناصر زمان و خودِ زمان عقب نماند. هر نسلی که زاده می شود نسل قبل از خویش را اگر با زمان حرکت نکرده باشد و یا در میسر حرکت زمان بسوی تکامل سد شده باشد، یا در میسر حرکت زمان در هر جایی که برای خود آب دانه ای یافته همانجا مسکن اختیار نموده واز این شاخه به آن شاخه پریده و برای پرشهایی خویش نیز استدلال هایی تیار نموده باشد، و گاهی نیز، چند گامی بیجا خیز زده باشد و بعد وانمود کند که گویا به اشتباه خیز زده و از کاروان زمان عقب افتاده است، بدون شک این ترفند ها و تنبلی ها را نسل آینده یعنی نسل نوزاده شده به بررسی می گیرد. این پروسه را به نام تاریخ یاد می کنند. تاریخ یعنی کارکرد ها، حوادث و اتفاقات که در میسر زمان حادث گردیده است.

 

انسانهایی که وقایع و رویداد هایی ماضی و حال را در میسرحرکت زمان برای آیندگان می نویسند، اینها نگارنده های تاریخ اند و جز تاریخ. ما گفتیم که انسان یکی از عناصر مهم زمان به شمار می آید که در واقعیت سایر عناصر زمان را نظم می بخشد. فراموش نباید کرد که همین انسان است که در پهلوی این که سازمانده نظم زمان و عناصر درونی آن به شمار می آید، ویرانگر نظامات زمان نیز می باشد،یعنی مانع پیشرفت و رشد و تکامل انسانهای دیگر در میسر حرکت زمان می گردد. ازاین حقیقت نباید غافل بود. در این صورت بیشترین موضوع تاریخ را کارکرد هایی انسانها تشکیل می دهد. انسانهایی که همگام با زمان در حرکت اند و انسانهایی که مانع حرکت اند. آنگاهی که هنوز جوامع تکامل نیافته بود، بسیار بعد ها چند سال بعد و یا چند قرن بعد تاریخ چنین واقعات نوشته می شد، یعنی کارکرد و اعمال نسلهای قبل به بررسی گرفته می شد. اما امروز چنین نیست. نسل امروزو نسل فردا، دیگر به ویژه، بیدادگریها، غفلت ها، نامردمی گریها، خودخواهی، جاه طلبی، خود پسندیها، خود بزرگ نمایی ها، درجازدن ها به نفع خود و بسیاری دیگر از ناهنجاری های فردی و اجتماعی را نمی تواند تحمل نماید. زیرا آنها میدانند و به تجربه دریافته اند که تحمل ناهنجاریها از سوی نسل های قبل از ایشان برای این ها مشکل آفرین بوده، مسلماً برای زادگان ایشان نیز اندوه بار خواهد بود. ودر محکمهء زادگان خویش محکوم خواهند شد. بدین لحاظ است که تاریخ ها زود زود نوشته می شود،و قضاوتها در بارۀ رویداد ها و اعمال انسانها در زمان اتفاق آن به عمل می آید. سال به سال، ماه در ماه و حتا همروزه.

 

بسیاریها ازاین واقعیت، یعنی از قضاوت تاریخ بی خبر اند و غافل مانده اند، و یا هم شاید به خاطری منافع آنی خویش بی تفاوت در برابر قضاوت تاریخ بی تفاوت پنداشتن و بی تفاوت زیستن را پذیرفته اند و در اتکا با این ضرب المثل حیات به سر می برند که: { من زنده جهان زنده – من مرده جهان مرده}. به ویژه کسانی که دید مادی نسبت به آفرینش دارند، واقعاً اگراینها انحراف می کنند خیلی خطرناک است. اینها برای لذت بردن از لذایذ زندگی دست به هر کاری میزنند تا شهوات پست انسانی خویش را فرو نشانند. بعضی ها اند که در راه ارضای یک نوع از شهوت، سر به دروازهء هر امکانی ولو به قیمت آبرو و عزتش تمام شود می سائید مثلاً شهوت شهرت یا مقام. اما عده ای دیگر که خواهان ارضایی همه شهوات پست انسانی خویش اند نه تنها که سر می سایند که از سایدن تن و جان نیز به هیچ دروازه ی دریغ نمی کنند. هر دروازه ای را دق الباب می کند، بی تفاوت که چه کسی درب را به روی آنها می گشاید. برای این قماش مردم، مهم اینست که پاسخ پرسش هایی نفسانی خود را مثبت دریابد.

 

و اکنون اینکه چرا عدۀ از سرشناسان حوزه فرهنگی بمباران می شوند باید گفت که هر سیستم اجتماعی متشکل از دو بخش است. بخش مادی و بخش معنوی. بخش مادی سیستم اجتماعی را دولت تشکیل می دهد. وزارت ها، موسسات، ادارات، پولیس، ارتش، و غیره. اما بخش معنوی آن را فرهنگ تشکیل می دهد، که عبارت است از ادب، هنر، آیین، سنت ها، رواج ها و غیره و غیره. بخش فرهنگ آنقدر وسیع است که نمی شود از همۀ آن نام برد. به عبارت دیگر از زاده شدن تا به خاک سپردن انسانها، همه در حیطۀ فرهنگ خلاصه می شود. اگر معتقد به این امر باشیم،پس معنویت یک جامعه، بنیاد هایی سیستم مادی آن جامعه را نیز نظم و نسق می بخشد،ترتیب و تربیت می دهد. با این حال اکنون باید دید که عنان معنویت جامعه بدست کیست؟ یعنی ترتیب دهنده و تربیت کننده ء جامعه کیست؟ بدون شک می گویید که بدست فرهنگیان. زیرا اینها اند که حوزه معنویت جامعه را تشکیل می دهند. این فرهنگیان کی ها اند؟. بازهم بدون تردید می فرمایید که نویسنده، شاعر، محقق، تاریخنگار، فیلسوف، موسیقی دادن، نقاش، ژورنالیست، ملا، و غیره و غیره. که هرکدام اینها در ذات خویش بخش هایی جداگانه ای منحصر به خود را دارد. در این صورت چنانکه در بالا گفتیم که جامعه از دوبخش تقسیم شده مادی و معنوی، و گفتیم که رهبری بخش مادی جامعه نیز بدست نیروی معنوی جامعه می باشد. اکنون پرسش این است که اگر نیروی معنوی جامعه منحرف باشد، سرنوشت جامعه به کجا کشانده خواهد شد؟ پاسخ روشن است، مسلماً به کژراهه. زیرا معنویت جامعه منحرف است. دروغ می گویند، سازش می کنند، در افشای واقعیت ها بنا بر حفظ منافع شخصی خود سکوت می کنند و چه سکوت شرمگینانه، سکوت به بهای باخت هویت ملی، هویت فرهنگی، هویت آیینی هویت اجتماعی تاریخی یک ملت که متشکل از اقوام مختلف و دارای سرشت و سرنوشت مشترک اند. سکوت در برابرجنایت، در برابر خیانت، دربرابر استبداد، بی عدالتی هایی اجتماعی، در برابر سنن، آیین، فرهنگ های تحمیلی از سوی بیگانه ها بر جامعه. همۀ اینها فاجعه بار است. دختری نو بالغی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و آنگاه شکمش را با تیغ ریش تراشی می درند و طفلش را بیرون می کشند تا از نام بدی جلوگیری نموده باشند. دختری دیگری به جرم عشق با معشوق خود سنگسار می شود، هزار ها خانواده در جنگها از هم می پاشد، قتل، کشتار، سربریدن ها، فقرو گرسنگی، آوارگی، از دست دادن عزیزان، فروختن اولاد ها برای زنده ماندن، و هزارها هزار رویداد جانگداز دیگر. سوال اینست که چگونه شاعر و نویسنده عزیز ما از کنار این همه فجایع می گذرد، و تاریخنگار و محقق ما بجای پیکار جهت ریشه کن کردن این فجایع، در پی آن می شود که دُهل بزند که امیر دوست محمد خان نمایندهء انگلیس نبود و یا حبیب الله کلکانی عیاری از خراسان بود. در حالیکه آن یکی نه تنها که نماینده انگیس بود بلکه مزدور انگلیس بود و آن دیگری نه تنها که عیاری از خراسان نبود بلکه خدمتکار خانواده مجددی ها بود، مجددی هایی که خود پیشخدمت انگلیس ها بوده و هستند.  

 

 در عرصهء داستان و شعر، بیایید ببینیم با این حال که، وجب وجب خاک سرزمین ما پر از خونین ترین داستانها هاست. چند داستان نوشته شده است. اگر شاعر و نویسندهء ما از این وجب وجب خاک سر به بالا می اندازد و دستمال به دماغ می گیرد، ومی گذرد، معلوم است که اینها را کاری به کار مردم نبوده و نیست. هرگاه گاهی،اگر لقمهء از واژه ها را با شعر و یا نثر نشخوار می کنند صادقانه برای تان می گویم که "نشخوار" می کنند، "نش خوار". تفنن کرده اند به گفته ای پارسی ها ژست در می آورند آغا! اینها با مردم بیگانه بودند و بیگانه اند، جز شکم و" زیر شکم" چیزی دیگر را در نظرنداشته و ندارند. اینها که با هزار ها نیرنگ خود را به شهرت رسانده اند به گفتهء شما سر شناس شده اند، هدف از تامین شکم و "زیر شکم" شان در دراز مدت بوده است. در این راه نیرنگ نموده اند. کمتر سعی کرده اند که شاعر یا نویسنده باقی بمانند، همیشه تلاش شان به هر قیمتی که بوده، رئیس شدن بوده، می خواستند وزیر باشند یا حداقل ندیم شاه و وزیر. وقتی کسی در بند هوس است در بند شهوت و شهرت است، آیا میتواند آزاد باشد و آزاد بیاندیشد و در بند اندیشه و خدمت مردم باشد. اینها اگر می اندیشند فقط برای تامین منافع شکم و زیر شکم شان می اندیشند. منظورم کسانی هستند که در بند هوس و شهوت اند. شما یکبار به تاریخ ادبیات شرق و کشور تان مراجعه نمایید، بزرگ ترین نویسنده ها و فلاسفۀ ما یا در زندان و یا در فقر مطلق اقتصادی اثر می آفریدند، پور سینا صد و چند آثار خویش را در سیه چال ها نوشته است. زندگی رازی و راوندی را مطالعه کنید و صد ها بزرگ مرد دیگر را. شما وقتی زندگی نامه نویسندگان و دانشمندان اروپا را مطالعه می کنید می بینید که بالزاک نویسندهء بزرگ فرانسوی تا آخر عمر با پول قرض زندگی نموده و با شکم گرسنه داستانهای گرانبهایی آفریده است، اسپینوزا فیلسوف نامی در هالند شغل تراشیدن بلور برای عینک و دوربین داشت، از دستمزد نا چیزی آن تأمین حیات می نمود، ولی در عوض تمام زندگی خود را برای بیان فلسفه اختصاص داده بود. چنین نمونه هایی بسیار است و سراسر تاریخ ادبیات شرق و غرب را پُر نموده است. نویسنده و یا شاعر و محقق که بخواهد رسالت خویش را تأمین نماید، در پی رئیس شدن و وزیر شدن و رئیس جمهور شدن نمی شود، او میخواهد نویسنده و یا شاعر باشد، تااز این طریق جامعه را هدایت کند و جاودانه بماند. با تأسف که ما کمتر شاعر و نویسنده و قلم بدستِ داریم که در پی مقام و چوکی نبوده باشند و یا نباشند. این ها سرمشق زندگی خود، شیوۀ عمل عنصری و انوری و سیستانی را قرار می دهند، وقتی دهان می گشایند که سلطان محمود غزنوی پیدا گردد تا در دهن شان زر ویاقوت بیاندازد..

 

من گاه گاهی در اینجا و آنجا می خوانم که آن شاعر و این نویسنده به شلاق نقد بسته شده اند. از خلال نقد و بررسی ها بر می آید که برخی از منتقدین شناخت غلط از این شاعر و آن نویسنده داشته است. چنین وانمود شده است که همین چندتایی از قدیم شناخته شده "هرچیز فهم" این جامعه هستند. نمی خواهم اینجا از این آقایان نام ببرم،اما گفتنی است که اینها در یک حد و حدود خویش و در یک مقطع از زمان کسانی بودند و برابر به فهم و داشته های ذهنی خود چیز هایی می فهمیدند و بر اساس آن فهم خویش چیز هایی نیز آفریدند که امروز بسیاری از آفریده های شان، نه بدرد خود شان می خورد و نه بدرد اجتماع. بدین لحاظ اینها در برابر دانش و فهم و خواسته های نسل جوان بسیار عقب مانده اند. از جانب دیگر اینها به قدری مصلحت اندیش و محافظه کاراند که نمی خواهند با پرداختن به حقیقت، شهرت های نیم بندی را که با دروغ و ریا بدست آورده اند در پسینه سالهای عمر خود از دست بدهند، زیرا اینها همان روشنفکران اند که ماکسیم گورگی تعریف شان را کرده، اینها می خواهند که پس از مرگ شان، در عقب تابوت های شان عدهء روان باشد، می ترسند از اینکه مانند فردوسی یا حافظ خدای ناکرده کسی در جنازه های شان نیایند. این یک جهت قضیه و جهت دیگر آن، این است که عدهء از اینها هنوز هم خواب ریاست انجمن نویسندگان و یا دانشگاه کابل را می بینند، خواب وزیر شدن و رئیس جمهور شدن را می بینند، که خواب یکی دو تایی آن برآورده شده و امروز در خدمت یک قوم خاص و یک گروه خاص قرار گرفته اند، یعنی که سلطان محمودی را برای خود یافته اند.

 

 همانطوریکه گفته شد زمان به پیش میرود. ولی با تأسف که اینها همراه با کاروان زمان حرکت نکرده اند و سعی نموده اند که کاروان زمان را در رباط تخیلات منافع خود نگهدارند. این ایستایی و جمودیت را از دو بعُد باید مورد ارزیابی قرار داد.یک: اینکه جامعه آنقدر شب مانده و از روزپسمانده بود که هرکی نیم گام ولو "چهارغوک" گونه پیش رفته بود و از نیم گام پیش، دوباره به اجتماع ظاهر می گشت، زاغه نشینان شبزده اینها را شهاب می پنداشند، در سرزمین شب مانده ها اینها دیگر سنگ هایی افتاده از آسمان بودند و مانند حجرالکعبه مورد پرستش قرار می گرفتند. چون از آسمان افتاده بودند، برای شب مانده هایی زمینی، هرچه می گفتند سخن از هفت آسمان پنداشته می شد و تعبیر می گردید که بیشتر دروغ می گفتند و می ساختند و شب مانده ها همه انگشت حیرت به دهان می بردند و سر تعظیم به اینها فرود می آوردند.

 

 دوی دیگر اینکه: اینها برای تثبیت و حفظ مواضع بدست آورده خود هرگز حاضر نبودند که از آنچه در نیم گام پیش خود به واقعیت دیده و تجربه نموده بودند آن امانت را به عقبی ها انتقال بدهند. یعنی واقعیت ها را بگویند ونهراسند از اینکه ممکن عقبیها سرتعظیم به ایشان فرود نیارند و برعکس محکومشان نمایند. نه این طورنکردند، سعی کردند که همرنگ جماعت باشند تا رسوا نکردند. در مورد همرنگ بودن با جماعت، جان استوارت میل محقق انگلیس می نویسد:

 

«امروز همین قدر که آدمی همرنگ جماعت نباشد و از مطیع بودن به عبادات و رسوم و محترم شمردن آنها به خود نبالد خدمتی به جامعه انجام داده است. عقیدهء مردم در حق امور و در باره اشخاص به قدری استبداد آمیز است که کافی است کسی همرنگ جماعت نباشد تا او را خاین و جنایتکار بشناسند و لحاظا برای درهم پاشیدن چنین سد استبدادی لازم است که اشخاص از همرنگی با جماعت بپرهیزند و به اصطلاح " اکسانتریک" باشند، یعنی کار و رفتا و فکر شان شبیه با آن مردم دیگر نباشد و بدانند که همرنگ جماعت نبودن با شجاعت اخلاقی و شهامت روحی توأم و همرکاب است و در هر جامعه هر قدر شمارهء اشخاص نا رنگ و اکسانتریک بیشتر باشد نبوغ و نیروی معنوی و شهامت اخلاقی در آن محیط و در آن جامعه زیاد تر خواهد بود. امروز بزرگ ترین خطری که دوره و زمان ما را تهدید می کند همانا قلت اشخاصی است که جرأت و شهامت همرنگ نبودن با جماعت را داشته باشند.»1

 

------------------

آزادی و حیثیت انسانی، مولف و مترجم سید محمد علی جمال زاده، چاپ بهمن، چاپ اول 1338 تهران، ص 76

 در حایشهء این گفتار روان شاد جمال زاده می نویسد: «این عقیده ظاهراً بر خلاف دستور معروف شیخ سعدی است که می فرماید{ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو} مگر آنکه شیخ شیراز از راه طنز و طعنه تنبه چنین فرموده باشد»

 

بلی ما نیز در جامعهء خود کمتر اشخاص و شخصیت های داشته ایم که نارنگ با جامعه بوده باشند. بسیاری ازشاعران و نویسندگان ماهرگز نارنگ نبودند، برعکس همیشه سعی نمودند که همرنگ جماعت باشند، جماعتی که در عقب اینها قرار داشت، یا به معنی دیگر جماعتی که عقب افتاده بودند، شب مانده شب زده بودند. اینها با زبان ایشان با تفکر ایشان با ایشان صحبت می نمودند، و خود نیز شب شده بودند و شب پرست، نه راهی و راویی آفتاب، که از آفتاب سخن گویند، آنچه عقب افتاده ها می اندیشدند، اینها، عقب اندیشی ها و باور هایی بسیار عقب افتادۀ آنها را با واژه هایی قُلمه و سُلمه دوباره برای آنها تکرار می نمودند، شب اندیشی های آنها را. از سویی دیگر اینها مانند ارباب قدرت "برده سازان و برده داران"سعی نمی کردند و یا نمی کنند که برده ها را به حقوق انسانی شان ملتفت سازند و برای آنها بگویند که انسانها دارای حق زندگی یکسان اند و بندگی و بردگی در واقعیت پامال نمودن شرف انسان به شمار می آید. اگر ارباب قدرت چنین چیزی را به زبان بیاورد مسلماً دیگر صاحب برده و بنده و امت نمی باشد، برده ها قیام می کنند و خواهان آزادی و تأمین حقوق انسانی خود می شوند. ارباب چه از طریق دین سازی است و چه از طریق جنگ و استبداد، سعی می کنند که اصول بردگی را با کمال صداقت، مقدس نگهدارند.

 

 اینجاست که اگر نیروی معنوی منحرف جامعه وقتی منافع خویش را در خورجین ارباب مشاهده می کند، بیدریغ برای اینکه سهمی از آن خورجین بدست آورده باشد، دهان ارباب را می بوسد و صد بوسه دیگر به رکاب قزل ارسلان میزند. زیرا منافع شاعر و نویسنده ای که به شکم و زیر شکم خود می اندیشد به او اجازه نمی دهد که برای رهایی از قید بندگی و بردگی جامعه با شمشیر برندۀ شعر و داستان و یا تحقیق و تاریخ وارد میدان نبرد به نفع انسان جامعۀ خود شود.

 

همچنان نیز، نیروی معنوی منحرف جامعه، وقتی ملاحظه می کند که همین نیم گام به پیش از جامعه، ایشان را از لحاظ مادی تأمین نموده است، در همان نقطه که جامعه را نگهداشته اند، خود را نیز نگهمیدارند. لازم نمی بینند که به پیش حرکت نمایند و خود را زحمت فراگیری خرد و دانش چند گامِ دیگر به پیش را بدهند. اینجا منظور اینست که تصور باطل است اگر پنداشته شود که برخی ها که به "تابو" هایی جامعه مبدل شده اند جامع الاشتات و جامع الخرد هستند. این نیروی مورد بحث ما فقط از همان یک گام پیش خود در نیم قرن پیش چیزی های میداند در حالیکه اگر روز ( 24 ساعت) را واحد زمان اشاره بدهیم، زمان نیم قرن یا بیشتر از آن نسبت به اینها به پیش رفته است. این یک جهت قضیه و از سویی دیگر چون اینها با اندیشه و پنداشت های جامعه سازگاری دارند، منظور جامعه سرزمین خود ما است، که با اندیشه و پنداشت ها و باور هایی چهارده قرن پیش زندگی می نمایند، پس براین حساب، این نیروی معنوی منحرف با تفکر و نحلهء چهارده قرن پیش می اندیشند و زندگی می کنند. آنچه را که به خورد جامعه می دهند در هئیت شعر و داستان و نقد و تاریخ و فلسفه، مکررات چهارده قرنه ایست که اینها تکرارش می نمایند. نویسنده ای وقتی خواست از نیم گامی به پیش بگذارد " سه مزدور" را نوشت. نسل جوان تقدیرش کرد. نسلی که جز تقدیر کردن چیزی دیگری نمی توانست به این نویسنده بدهد. اما بر عکس آن نویسنده تقدیر و تکریم معنوی کار نداشت. او می خواست که حداقل اگر وزیر نمی شود، رئیس دانشگاه باشد. بنا برآن خود را دامن آویز بیدل کرد تا از روح آن عارف و شاعر بزرگ استمداد جوید، پشت به مزدوران رنج و اندوه نمود، آنها را با اندوه شان تنها گذاشت. او که آیینه درد و رنج مردم شده بود ناگهان خود را شکست، زیرا آیینه اندوه و درد مردم شده بود. با این شکستن چه بدست آورد، روح بیدل کمک کرد و رئیس دانشگاه شد و اکنون نیز بیدل بازی می کند تا مگر باری دیگر بپاس خدمتگذاریش آن روح شاعر " روزی تفقدی کند درویش بینوا را". وای چه بیدادگری ای: «موقعی که از بالای سر مردم جهان گلوله های خمپاره رد می شود و هر لحظه امکان دارد بشریت نابود شود، در سنگر خود، بدور خویش، هاله ای از تقدس عارفانه بتنیم و بنشینیم و با باد بزن عرفان از ناف به پایین مان را باد بزنیم؛ یا آیینه ای در برابر خود بگذاریم و با دقت تمام از کنار سر، فرق زیبایی برای گیسوانمان باز نمایم » 1. اکنون باید سوال کرد که این نویسندهء عزیز از لحاظ اندیشه در کجای زمان خود را قرار داده است. کدام شاخصه های اندیشه بیدل را مورد بحث و بررسی قرارمی دهد که داروی درمانهای اجتماعی امروز بتواند باشد، و با موشکافی تحیر های بیدل در نظام معنویت چه میخواهد به جامعه بدهد یا بیاموزاند. یا مثلاً نویسنده ء ارجمند دیگر کشورما، با نوشتن " آن گلوله باران بامداد بهار" چه را می خواهد ثابت نماید. با پیدا کردن قاتل سردار محمد داود چه عبرتی را میخواهد به نسل امروز و فردای جامعه بیاموزاند. چرا نویسنده ای که میتواند با قلم خود مهم ترین مسایل را از بنیاد مطرح نماید، بر می گزیند که وظیفۀ یک دادستان و یا مامور پولیس کشف جرایم را انجام بدهد. اگراین نویسندهء عزیز ما قرار بر این گذاشته که استبداد و خشونت را در پروسهء احراز قدرت از سوی جناح ها و گروپ ها و دسته ها نشان بدهد. چرا از سردار محمد داود آغاز نموده است. چرا نمی خواهد به نسلهای امروز و آینده بفهماند که استبداد و خشونت در احراز قدرت از هابیل و قابیل به میراث مانده است. قتل داود بدست جلادان تره کی و امین مطابق قتل هایی بوده که بنیاد آن حداقل چهادره قرن پیش گذاشته شده است، گور های دسته جمعی میراث جنگ "بدر" است.

{گویند:... گفت کشتگان را به چاه افکنید}1

-------------------

1 - تاریخ طبری، جلد سوم صفحه 975، چاپ 5 ترجمهء ابوالقاسم پاینده

این کشتگان کی ها بودند؟ بدون شک مخالفین به قدرت رسیدن پیشوا بود.

«ای مردم چاه! شما برای پیشوای تان عشیرهء بدی بودید، مرا تکذیب کردید و دیگران تصدیقم کردند، بیرونم کردید و دیگران پناهم دادند، با من به جنگ آمدید و دیگران یاریم کردند» 1

------------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 975

 در جایی دیگر خشم پیشوا چنان جوش میزند که اگر جلادان تره کی و امین اکتفا کردند که داود و یارانش را در چاه ( گور دستجمعی) بیاندازند و غیبش کنند. پیشوا حتا بر کشتگان دشمن خویش می غرید: « اگر خدایم در جنگی بر قریشیان فیروزی دهد سی تن از کشتگان آنها را مثله می کنم» 1

------------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 1036

و در جایی دیگر حتا ترحم بر کودکان مخالفین خود روا ندانسته دستور می دهد:

«هرکس از آنها را که بالغ شده بود بکشند.» 1

----------------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 1091

 

در جایی دیگر تفریق بی گناه و گناهکار برای پیشوا تفاوت ندارد میخواست نسل یهود را نابود نماید: « به هریک از مردان یهود دست یافتید خونش را بریزید» 1

-----------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 1006

ملاحظه می کنید که هلوکاست از کجا آغاز یافته است.

اینکه ادعا می شود چرا کمونیست ها مخالفین خود را کشتند و زنده نگه نداشتند. کسانی که مدعی یک چنین ادعایی اند خدمت عرض می شود که: اول ما در کشور خود کمونیست نداشتیم. باور کنید، آنهایی را که شما به حیث کمونیست می شناسید، اصلاً از کوچه مارکسیزم عبور نکرده بودند، منظورم مارکسیزم علمی است. دوی دیگر آنها از شش یا هفت پشت مسلمان بودند، در شاهرگ های آنها خون اسلام در جریان بود، اگر آنها مارکسیست می بودند، امروز هم می بودند می بینید که نیستند، فکر نکنید که "نو مسلمانان" اند. پس اینها مطابق سنت چمد پشت خویش کشتار را بیشتر دوست داشتند نسبت به زنده نگهداشتن.

 « محمد بن اسحاق گوید: پیشوا فرمود: { اگر از آسمان عذاب نازل می شد هیچکس جز سعد بن معاذ از آن نجات نمی یافت برای این سخن که گفت: ای پیشوا افراط در کشتار را بیشتر از نگهداشتن کسان دوست داشتیم} » 1

----------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 995

 فقط یگانه انحراف جلادان امین و تره کی از سنت این بودکه از اسیران خویش فدیه نخواستند، اخذ فدیه را فراموش نموده بودند. آنگاه پیشوا گفت: «اکنون شما عیالمندید و هیچ اسیری را از دست ندهید مگر فدیه بگیرید یا گردنش را بزنید» 1

-----------------

1 – کتاب پیشین، تاریخ طبری، ص 994

ملاحظه می فرماید، اگر نویسندۀ گرامی ما می خواهد که علل خشونت و استبداد را در تاریخ پیدا نماید، باید که به سراغ ریشه ها برود. مگر عباسیان تمام امیر المومنین هایی را که ضل الله و نماینده الله در زمین بودند از گور ها بیرون نکشیدند و به شلاق نبستند، همان امیرالمومنین هایی که در اثر استبداد شان مردم خراسان مجبور شد اسلام را بپذیرند تا از شرکشتار و جزیه و به کنیز رفتن و برده گردیدن رهایی یابند. از آن بعد تر جنگهای اعراب مسلمان به خاطر دست یافتن به ثروت و ناموس مردم خراسان را در تاریخ نخوانده اید. و یا جنگهای طاهریان با صفاریان، صفاریان با سامانیان، سامانیان با محمودیان، تا به آخر تا به امروز، مگر کور کردن ها و گور کردنهای برادران سدوزیی و محمد زایی را فراموش کرده اید. همین امروز مگر برای دست یابی به قدرت سربریدنها، راکت پراکنی ها، به خاک و خون کشاندن هزاران انسان، طفل، زن پیر و جوان. همه برای چیست و چرا ؟ مگر نه این که به خاطر دست یافتن به قدرت و ثروت است؟ اگر چنین است پس چرا از کنار همۀ اینها چشم ناگشوده باید گذشت، و در جای چشم بازنمود که شاخه است نه کُنده و ریشه.

 و بدین گونه، مسوؤل همۀ آنچه که در سرزمین من وشما، خانمها و آقایان عزیز؛ ( به ویژه) در پسینه سالها اتفاق افتاده و جریان دارد، گلهای سر سبد جامعه اند، شاعر، نویسنده، تاریخنگار، مفسر، محقق، نقاش، خواننده و سازنده، در یک کلمه ( فرهنگیان و هنرمندان)ما در نخست گفتیم که رهبر و راهنمایی نیرو های مادی جامعه، نیرو های معنوی جامعه می باشند. پیش نمی رویم، از یک قرن بدین سو، همهء آنهایی که نام برده شد به مردم خود دروغ گفتند. در بیان تاریخ تقلب کردند. هشدار دهنده و بیدار کننده نبودند، از اشاعه و رواج ابتذال و کج اندیشی های فکری و مذهبی جلوگیری به عمل نیاوردند، هرگز در پی آن نشدند که نحله و اندیشه تحمیلی برمردم را که از قرنها به این طرف به عمل آمده دگرگون سازند و یا سعی نمایند که چشم مردم را به واقعیت هایی تاریخی هویت ملی، فرهنگی و آیینی و اجتماعی شان آشنا گردانند. اگر دریک مقطع از حیات خود آغاز کرده اند که درست بیاندیشند و درست اندیشی ها را به دیگران انتقال بدهند، ناگهان بال می گشایند و از پروازدر هوای آزادگلستان صرف نظر نموده و در زیر سقف گلخن برای خود آشیانه می سازند. چنان به اندیشه و شخصیت فرهنگی خویش ضربه میزنند و جامعه را مأیوس می گرانند که به مثابهء یک ضایعه باید نسبت به ایشان افسوس گفت. نمونه این تیب ها بسیار اند. بزرگواری با تألیف کتاب "حماسهء قیام ها یا دوقرن مبارزه بخاطری آزادی" و " سیمای زن افغان در تاریخ" همچنان پژوهش در باره نوروز و آب هیرمند، و غیره، غوغا پرپا کرده بود و عده ای زیاد به ویژه جوانان امیدوار به بیان حقایق تاریخ از سوی دانشمندی از میان هزاران دانشمند هموطن خویش گردیدند. ولی ناگهان این عزیز، در چاه جاه طلبی های قومی و تباری که از سوی عدۀ از مفسدین سیاست حفر گردیده، لغزانده می شودکه جز پاپوشهای ساخت انگلیس را در پای امیر دوست محمد خان، از قعر آن چاه چیزی دیگری را نمی تواند ببیند. و افتاده ای این چاه یکسره باید سعی نماید که خلاف تمام صریح تاریخ از عده ای از دست نشاندگان انگلیس قهرمان سازد. عین سوال که از نویسندهء " آن گلوله باران بامداد بهار" به عمل آمد ازاین عزیز نیز پرسیده می شود که در این شرایط که باید دنبالۀ حماسه قیامها گرفته می شد از قهرمان سازی وزیر اکبر خان و پدرش دوست محمد خان چه چیز عاید دانش و آگاهی مردم ما و نسلهای آینده می گردد.

بنا براین اگرنویسندگان سر شناس ما از سوی نسل امروز با بم نقد بمباران می شوند، این امر چنانکه گفتیم دستور عنصر زمان است. یعنی نسلی که دیگر نوشتن تاریخ را نمی خواهند به تعویق بیاندازند. نسلی که دیگر تحمل نمی کنند کسی با سرشت و سرنوشت ایشان بازی کند. نسلی که امروز، آستین بالا زده اند تا بدانند که،کی ها در تاریخ برای آنها جعل نوشتند و کی ها حقیقت را بیان داشته اند.

 

واقعیت امر اینست که اگر نسلهای پیشن واقعیت ها را بیان می نمودند امروز کسی حاضر نمی شد که به خاطر جنگ دو عرب در میدان کربلا به سر و سینهء خود در گوشه های افغانستان زنجیر بزند. اگر دیروزی های ما می نوشتند که چگونه اعراب مسلمان زن و فرزند مردم خراسان را به کنیزی و بردگی بردند و چگونه فرهنگ و دین خود را بالای مردم این سرزمین تحمیل نمودند، و آشکار می ساختند که مردم خراسان زمین چگونه و با چه ستمی مجبور به قبول دین شدند. امروز نه خبری از سیاف بود، نه از گلبدین و مزاری وغیره و غیره. و نه اسامه جرأت می کرد که با لشکری از اعراب خود به سرزمین ما باید و ناموس این ملت را در کوچه و بازار به وسیله عمال خویش (طالبان) به شلاق بزند. همه میدانند که اسامه بر اساس زمینه سازی اجداد خویش دراین سرزمین وارد شد، زیرا دید که در طی هزار و چند صد سال این مردم همچنان مطیع باقی اند و حتی به حاکمیت و تجاوز نیاکانش فخر میدارند. اگر نسل دیروز ما واقعیت های تاریخی را می نوشتند، امروز مردم آگاه می بود. آگاه از تاریخ می بود. آگاه از هویت ملی و فرهنگی و آیینی خویش می بود. چه شرم آور است که اکثریت جامعه خراسانی فقط و فقط تاریخ عرب را میدانند، خالد بن ولید و ابوذر غفاری را می شناسند، برگور قاتلین پدران خویش جابر انصار و تمیم انصار و شاه و دوشمشیره نعت می خوانند و شمع روشن می کنند، از اعراب نقل قول می آورند و حتا ناموس خود را به زبان عربی به خویشتن حلال می گردانند و بدون خواندن چند جمله ء عربی نکاح را روا نمی شمارند. در این صورت به نظر ایشان تمام نیاکان شان قبل از اسلام (ولدالزنا) بودند، وای به حال ملتی که چنین گذشته و تاریخ و آبروی نیایی مادری خود را با دشنام و ناسزا در برابر خدمت و وفا به دین و فرهنگ بیگانگان متهم گرداند؛ به پادشاهی و سلطنت بیگانه ها افتخار نموده و خود را تابعین آنها بشمارند. و در این حال، این چه وجدان است که آقایان شاعر و نویسنده و تاریخنگار و منتقد و محقق ما، خاموشانه و خمار از بطری ویسکی و یا افیون، در پارک های امریکا و اروپا و کانادا و استرالیا نفس تازه می کنند و یا در داخل کشور زیر ریش هر مجاهد و منافق تقلایی آمرزش گناهان خویش را می نمایند. گناهان که مبادا در طول زندگی خود ( چیزی گفته باشند یا کرده باشند).

 

 به همین گونه اگر نسل دیروز درس های درست به جامعه می آموختاندند عدۀ از تحصیل کرده های ما هرگز مجبور نمی شدند تا بجایی تاریخ و فرهنگ و ادبیات خود فقط و فقط تاریخ حزب بلشویک یا نقل قولهای "ماهو" را بیاموزند و حفظ نمایند.

 اینها همه واقعیت ها اند. نباید رنجید، نباید آزرده خاطر شد، هم چپی ها، هم راستی ها ونیز برخی از گلهای سر سبد جامعه.

 

امروز اگر کسی این واقعیت را هارا جمع بندی نمی کند، نمی گوید، عنصر فردای زمان به آن می پردازد، می گوید و می نویسد. تصور نشود که من با بسیار بدبینی در پاسخ به سوالات شما این مطالب را بیان داشته ام. نه به هیچ صورت. شخصیت اشخاص نزد من محترم است به جز کسانی که شخصیت ندارند و بی شخصیت اند، مسلماً شما هم تأیید می دارید که نمی شود دزد و قاتل و متجاوز به ننگ و نام جامعه را، شخصیت نامید و احترام کرد. یا کسانی را که تابعین عنصر بیگانه هستند. یا همچنان نباید تصور شود که سراسر این جامعه در سکوت زیسته اند و هرگز حرف در جهت سازندگی و بالندگی ذهن و رشد اندیشه در جامعه بیان نکرده اند. نه این طور هم نیست. مثلاً استاد احمد علی کهزاد برای اینکه نسل جوان را به عظمت گذشته و تلاش رادمردان علم و فرهنگ در راستای احیای اندیشه و فرهنگ از دست رفته ای ما معطوف بدارد می نویسد:«... دانشمندان آریانا یا خراسان بار دیگر به فکر افتادند تا در تربیۀ ملی و تقویهء روحیات قومی از تذکار کارنامه های پادشاهان و پهلوانان باستانی مملکت کار بگیرند. این مرام از مدتی در دل ها نهفته بود تا دورهء علم پروری خاندان سامانی رسید و برای پرورش چنین امید از هر حیث مستعد شد. پادشاه، وزیر، حکومت و محیط موافق افتاد و مخصوصاً دربار احمد بن اسماعیل و نصر بن احمد و نوح بن نصر که روی همرفته سالهای 343 – 295 هجری را در بر می گیرد مساعد ترین همه زمانه ها بود. یکعده فضلا و دانشمندان و گویندگان یزرگ از نقاط مختلف خراسان قد علم کرد و در زمینه قلم برداشتند... مانند ابو منصور محمد دقیقی بلخی، ابوعلی بلخی، ابوالمؤید بلخی، ابو شکور بلخی و یکعده فضلای دیگر بلخ مصمم شدند تا خاطرات عظمت و جلال پادشاهان قدیم کشور خود را تجدید نمایند. این کار با دقیقی بلخی شروع شد و شعرای دیگری هم در آن دست زدند و با شاهنامه و گرشاسب نامهء فردوسی و اسدی طوسی به پایه تکمیل رسید. »1

 

-----------------

1 – احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، ج 1 ص 197 – 198

یا مثلا عبدالحی حبیبی تأکید می کند، در پی آن نباید بود که بنا به دستور اجنبیان عربی و غربی اصالت و مفاخر تاریخی خویش راکه با نامها و ننگ هایی خویش در طول تاریخ شکوهمندانهء ما فرازینه بودند تغییر بدهیم و خویشتن را بی هویت بسازیم: «... اگر چنین دگرگونی های عمدی و غیر عمدی را بر نامهای تاریخی بیاوریم، فردا هویت و اصالت تاریخی آن از بین میرود و وقایع و کسانیکه منسوب بدان اماکن و بلاد اند و جزو تاریخ و فرهنگ این سرزمین به شمار می آیند، نزد مردمان فردا و آیندگان، نا آشنا و مفقود می مانند و در نتیجه بسا از مفاخر تاریخ و فرهنگ از بین میرود مثلاً تغییر نام اسفزار تمام آن علما و مشاهیری که با این سرزمین منسوبند و جزو مهم از تاریخ ما اند پیش آیندگان نا شناخته می مانند و آنچه را تاریخ بما سپرده، عمداً از دست می دهیم»1

---------------

1 – عبدالحیی حبیبی، بر گرفته شده از کتاب "نام و ننگ" تألیف سلیمان راوش، ج1، ص 28

ملاحظه می کنید که علامه حبیبی استاد احمد علی کهزاد، حیدر ژوبل، میرغلام محمد غبار، و مثل اینها چندتایی دیگر کار هایی سزاواری انجام دادند. اگر فعالیت های علامه حبیبی مثلاً از سوی نسل بعد از او تداوم پیدا می کرد پی گرفته می شد، دیگر ماغنی بودیم و احتیاج نویسندگان بیگانه را نمی کشیدیم، اگر آثار این بزرگان مطالعه می گردیدبا وجود کم و کاستی ها و یک سویی بودنها یش در برخی از موارد، در کُل ما اکنون صاحب استقلال فکری می بودیم. اما بدبختانه همین امروز از سوی برخی از به اصطلاح فرهنگی های ما احمد علی کهزاد و علامه حبیبی مورد تاخت تاز های بسیار کودکانه و ناآگاهانه قرار می گیرد. و از یاد می برند که به کوشش این مرد بزرگ بود که امروز نه تنها مردمان ما که همزبانان ما در کشور های دیگربا تاریخ گردیزی آشنا گردیدند، فضایل بلخ کتاب دیگری است که علامه حبیبی در نشر و بخش آن اقدام می نماید. با نوشتن تاریخ مختصر افغانستان به واقعیت این مرزوبوم تاریخی را معرفی میدارد. مجموعه مقالات و رسالات و کتب حبیبی همه پایگاه محکمی اند که ما را از بی هویتی به هویت ملی و از بی فرهنگی به فرهنگ خود آشنا می سازد. بگذریم از اینکه در جاجایی بسیار کم یک سو نگریهایی دارد. هیچ عملی نمی تواند خالی از اشتباه باشد. و هیچ انسانی پیدا نمی شود که دارای ضعف هایی نباشد. همچنان شادروان احمد علی کهزاد، با نوشتن کتاب تاریخ افغانستان در دو جلد و چندین کتب دیگر از اسطوره تا به تاریخ فرهنگ، آیین، نژاد، اقوام و قبایل، و اثرات دین ها و آیین و فرهنگ ها را در سرزمین خراسان مفصلاً بیان نموده است. با آنکه شاد روان کهزاد نیز در برخی موارد بنا بر هر علتی که بوده، آشکارا طفره رفته است. این حاشیه روی و طفره رفتن، میتواند لازم بوده باشد. در شرایط که آنها زندگی می کردند، هر صاحب عقلی برای شان براأت می دهد. اما امروز محققان و نویسندگان و شاعران ما که زنده اند و فارغ از هر مجبوریتی برای حاشیه نوشتن و یا مصلحت نگاری، واز لحاظ رفاهیت در اروپا و امریکا، بهتر از هر شاعر و نویسندۀ همه دوران ها در داخل کشور،آسوده حال اند، چه آفریده اند و چه انجام داده اند. آیا به گفتهء رضای براهنی این ها « در عصری که بد در کنار خوب، زشت در کنار زیبا، بی شعوری در کنار شعور، دروغ در کنار راست و احمق در کنار نبوغ عرضه می شود، منتقد باید بجوید، بفهمد و جدا کند و قلم صریح و تیز و خستگی ناپذیرش را، مثل شمشیر، بین مرز زیبایی و زشتی قرار دهد. تا فلان جوانک بیست ساله که تازه شروع کرده، ادعای نبوغ نکند ؛ فلان مردی چهل پنجاه ساله که پس از متجلی کردن نبوغ خود، بدل به پوستگی مجسم شده است، دیگری ادعای رهبری ادبی نکند؛ فلان قصه نویس ادعای " نیچه" شدن نکند؛ فلان شاعر خراسانی، همه چیز را به ناف خراسان نبتد و نژاد پرستی نکند؛ فلات داستان نویس، در مسایل اجتماعی تکروی اختیار نکند؛ فلان شعر، به غلط اصیل، به غلط عارفانه و یا به غلط اجتماعی قلمداد نشود؛ فلان شاعر به غلط فروتن، و فلان نویسنده به غلط مغرور و متکبر و هیاهوگر و هوچی، و فلان بچهء جوان سال، به غلط صاحب مکتب و سبک معرفی نشود. منتقد اگر نمی فهمد باید به صراحت بگوید نمی فهمم؛ و اگر می فهمد مفاهیم را توضیح دهد؛ مخالفت و یا موافقت خود را با صراحت تمام، بدون دو دوزه بازی ها، یکی به نعل یکی به میغ ها، بریدن ها و دوختن های مرسوم دست به قلم های قلابی ترسو، بیان کند. دوست و دشمن نشاسد که شناختن آنها خلاقیت فرهنگ و اصالت آثار هنری را به سوی تجزیه طلبی های بیهوده خواهد کشاند و در نتیجه فرهنگ اصیل که باید سلاح وارسته از بدی ها در برابر بی فرهنگی حاکم بر عصر ما باشد، بسوی تزلزل و تشتت و حتی پوسیدگی و بی ریشگی خواهد رفت.

 

منتقد نباید آب را گل آلود کند، به دلیل اینکه از آب گل آلود ادبیات، { تاریخ،فلسفه، تحقیق. س.ر} هیچ ماهی در دام از هم دریدهء چنین منتقد نخواهد افتاد. منتقد باید طوری بنویسد که هر اصالتی به اصالتی دیگر تنه بزند، اصالت های دیگر را همدوشی و همراهی بکند تا اصالت ها با هم پیش بروند، و خود بخود به صورت سنت ها و عرف هایی برای بنیان گذاری فرهنگی انسانی تر درآیند.» 1

--------------------

1          - رضابراهنی، جنون نوشتن، چاپ رسام، چاپ اول تهران، ص 681 – 683

واقعیت اینست که اینها آب را گل آلود نمودند تا ماهی مراد خویش را بگیرند. شما از دهه سی به بعد ملاحظه فرماید که بیشترین نویسنده ها و شعرای ما بجایی اینکه شاعر و نویسنده باقی بمانند و رسالت خویش را در این عرصه به انجام برسانند، بیشتر وزیر و رئیس و معین و معاون بوده اند. سعی ایشان هم همین بوده است.برای اینکه در این مقامها بیایند،ناگزیر همرنگ جماعت شده اند، اینجا دیگر منظور از جماعتِ مقتدر است نه مردم. اینها به سیاست ها و اشارات صاحبان قدرت شعر گفته اند و یا تاریخ نوشته اند و یا برای مردم از منبر ها وعظ و نصحیت نموده اند. در اثر این بی مبالاتی ها بوده که امروز شمایی که مدعی تاریخ تمدن حداقل پنچ هزار ساله هستید، اما پنج کتاب تاریخ در باره این تمدن نوشته نشده است، پنج تا رومان به معنی واقعی نوشته نشده، در حالیکه چنانکه در بالا گفته شد وجب وجب خاک این سرزمین به ویژه در پنج دهه اخیر پر از سوژه هایی واقعی است که میتواند داستان نویس و شاعر ما اگر دلقک دربار ها نمی شد و یا نشود صد ها رومان نوشته می شد و دیوان دیوان شعر می داشتیم. در همین پنج دهه شاعر و نویسنده و تاریخنگار ما بسیار زمینه های مساعد برای نقد داشتند. نقد جامعه، نقد تاریخ، نقد آیین، نقد فلسفه، نقد شعر، نقد داستان و در یک کلمه نقد جامعه و فرهنگ.

 

چرا همه نقد؟

به خاطری اینکه سراسر معنویت نقد است. وقتی شاعری شعر می گوید او در واقعیت موضوعی را نقد می کند، وقتی داستان نویسی داستان می نویسد، او خواسته موضوعی را مورد نقد قرار بدهد به همین گونه می شود از تاریخنگار، فیلسوف، محقق و حتا در عرصه ژورنالیزم از گزارش و تفسیر و تبصره نام برد که وقتی نوشته می شود در واقعیت موضوعی را مورد نقد قرار می دهد. وقتی مولانای بلخ می گوید:

 

نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم  –   چوغلام آفتابم، همه زآفتاب گویم

 در حقیقت ملاحظه می کنید که مولانا شب را نقد نموده به نفع آفتاب،و از آفتاب ستایش به عمل آورده است. یا مثلاً داکتر اکرم عثمان در داستان کوتاه "قحط سالی" به نقد از یک دورهء تاریخ و سیستم اجتماعی چنین می آغازد: « سال بسیار سختی فرارسیده بود. قحط غله، قحط چوب و ذغال، قحط میوه ودانه، قحط تیل و تنباکو، قحط نان و آب، قحط عقل و هوش، قحط امن و آسایش، قحط وفا وصفا، قحط رحم و مروت، قحط مردی و مردم داری و بالاخره قحط عدل و داد بیداد می کرد.

 

یک ملک آبادِ یک پارچه را امیران و امیرزاده گان پارچه پارچه کرده بودند و مانند ملک طلق و میراثی نه فقط بنام خود بلکه بنام نوه ها و نبیره های شان نیز قباله کرده بودند. در پشت هر پشته پادشاهی و در پشت هر سنگ رهزنی کمین کرده بود. مادران مویه گر و عرسان، سیاه پوش بودند. در کمتر کلبه ای بود که کلبه نشینی، زانوی غم در بغل نداشت. » 1

-----------------------

1 – داکتر اکرم عثمان، قحط سالی، چاپ باران، 2003 سویدن، ص 15

ملاحظه می کنید شما در این داستان با نقد بخشی از جامعه روبرو هستید و نویسنده خواسته این بخش جامعه را نقد کند. به همینگونه هر چیزی که در حوزه معنویت آفریده می شود، نقد چیزی مطرح است. گاهی اتفاق بسیار افتاده و معمول نیز است که نویسنده خود را نقد می کند و با آفرینش دومی آفرینش اولی خویش را، یا کارکرد ها و اندیشه های خود را نقد می کند. از این امر حتی الله تعالی نیز مستثنی نیست. شما می بینید که الله تعالی زمانی زبور را می نویسد، بعد او را رد می کند تورات را تألیف می دارد، بعد از او هم خوشش نمی آید و میخواهد با زمان یکجا حرکت نماید می پردازد به تألیف انجیل و بعد می آید و قرآن را دیکته می کند. } حتی این نقد ها را بجایی میرساند که پیروان هر یک از تیوریهایش دشمن یک دیگر می گردند و خود دستور می دهد که اگر کسی دساتیر کتاب پیشین مرا نفی نکند و از پذیرش کتاب پسین سر باز زدند کافر است و مستحق جهنم.

 نویسندهء کتاب " هذیان های دور غربت" نیز خود را نقد می کند. و می فرماید، که او وقتی میتواندچیزی خوب بنویسد که دربستر حریر و پرنیان و دیبا لمیده باشد در غیر صورت هر کی نمی تواند شرافت پور سینا را داشته باشد که بیشترین آثار خویش را در سیاه چال ها نوشته و یا دیگر متفکران ارجمندی که در زیر سایه هراس دار و شمشیر می نوشتند و به غذایی شبانه روزی خویش محتاج بودند و کرباس می پوشیدند و روی بوریا می خوابیدند و برای حفظ آبرو شرف هرگز خواستار جامهء دیبا نشده اند. این نویسنده به خواهشات شهوانی خویش چنین اعراف می کند:  

«وقتی آدمی حریر و پرنیان و دیبا در دست داشته باشد، حریرچه و پرنیانچه و دیباچه می تواند نوشت. ما که از این اجناس نفیسه نداشتیم، لابد، همین کرباسچه را نوشتیم. تازه در این کرباسچه هم چیزی نداریم که بگویم. فقط از بهر خالی نبودن عریضه، می نگاریم... » 1   

 

------------------------

1 – رهنورد زریاب،هذیان های دورغربت، چاپ بامیان،فرانسه سال 1381، مقدمه.

گرچه که اعظم (!) ما همیشه در بستر حریرو پرنیان خوابیده و لذت برده. بهر روی، می بینید هرگاهیکه دست به قلم برده می شود به نحو از انحا چکیدهء از آن قلم جزنقد چیزی دیگری نیست. حتا اگر هذبان گویی هم باشد.

 

اگر آفریده هایی آفرینشگران خالی ازمضمون نقد باشد.این چنین آثاررا "سَراب نویسی" باید نامید. "سَراب" نویس در شهر ما کم نیست، چه شاعر است و چه نویسنده.

منظور از"سَراب" نوشتن فریب دادن است به جایی آب مردمان را به سویی سَراب کشاندن است، سَراب را، آب نشان دادن است. در سَراب نویسی ازنزد نویسنده و یا شاعر واقعیت ها گم است و نیز شاعر یا نویسنده در پی نقد نیست تفریق زشت و زیبا و یا سره از ناسره در شعر و داستان آنها گم و گنگ است. چنین نوشته هایی وقتی بیرون داده می شود، خواننده پس از خواندن منظور و هدف نویسنده را نمی تواند بیابد. همیشه این چنین نوشته با این سوال مواجه می شود که " منظور چیست؟" " نویسنده چه می خواهد بگوید؟".

 

نوع دیگر "سَراب" نویسی عبارت از بی هدف نویسی است.، شور و شیرین در یک کاسه مخلوط می شود و به خور مردم داده می شود. یکی دیگر از "سَراب" نویسی ها فرمایش نویسی است. روزگاری که سلمان رشدی کتاب فانتزیک خویش را بنام "آیه هایی شیطانی" نوشت، هنوز در چاپخانه بودکه آیت اله خمینی بر سر قتل نویسندهء کتاب جایزه تعین کرد. بعد معلوم شد که آیت الله خمینی کتاب را ندیده و نخوانده بوده، بلکه بر اثر سفارش شخص دیگری امامانه جایزهء قتل نویسنده را تعین نموده و اینکه آن شخص برای امام چه گفته و چه برداشتِ از کتاب نموده مربوط به آن شخص می شده، اما مهم این بوده که این شخص توانست امام زمان را وادار به نقد تکفیرانه ای کتاب نماید که امام روح الله روح اش نیز آگاه نبود و تا آخر عمر هم نشد که بداند که در آن کتاب چه موضوع مطرح بحث قرار گرفته بود و به کدام جرم تکفیر صادر نمود. چنین یک گناه و جرم را مثلاً آقای خواجه بشیر احمد انصار نیز مرتکب شده است و جایی تعجب آن است که سگالیده و یا ناسگالیده به جرم و گناه خویش اعتراف هم می کند گذشته از اعتراف که افتخار هم نموده است. در سال 2006 کتاب به چاپ رسید زیر عنوان " سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان" در دو جلد.

 

 " دشنامه نویسی" به آقای خواجه بشیر احمد انصاری تلفن می کشد و می گوید چنین عنوان کتاب از فلان نویسنده به چاپ رسیده است. اینکه خواجۀ ما را چگونه تحریک می نماید و چه چیز هایی برایش می گوید، ما نمی دانیم، اما این قدر میدانیم که خواجهء کشور ما که مدام { تدریس ولم ولا نسلم می کند و از یجوز لایجوز سخن می راند و از خود غافل و با عمرو زید مشغول}، از تجاوز عرب به هر کشوری از جمله بر افغانستان بر خود می بالد و می نازد و عربی گری را میخواهد جز هویت ملی مردمان سرزمین خراسان بسازد، و در حفظ آن سیطره سخت کوشا هم است، مسلماً زود با شنیدن نام عرب و افشای تجاوزات و بیدادگریهای انها تحریک شده، وادار به تکفیر نویسنده و اثر می گردد. در حالیکه نه نویسنده را دیده و یا می شناسد و نه کتاب را خوانده. ولی بر اثر فرمایش "دشنامه نویسی ِ "، چند دشنام نثار نویسنده و همچنان کسی که تقریظی بر این کتاب نوشته بود می نماید و هم کتاب را بدون آنکه دیده و یا خوانده باشد به دار کفر می بندد. پسان بدون آنکه متوجه شود این "سَراب" نوشته ی خویش را در رساله که مجموعه ای از مقالاتش می باشد زیر نام" نگاه دیگر" به چاپ میرساند. آقای انصاری به جرم نخواندن کتاب چنین اعراف می کند:

 

«چند روز قبل دوستي كه گويي بر ديدبان شهر شيشه يي انترنت ايستاده و كنش ها و واكنش هاي جامعه انترنتي افغانستان را با ديدي نقاد و ذهني و قاد مي نگيرد، تيلفون كرد و با لهجه شگفت زده پرسيد: آيا تقريظي را كه آقاي داكتر اكرم عثمان در اين اواخر بر كتابي نوشته اند، خوانده ايد؟

 

گفتم: نه. پرسش تعجب آميز آن دوست غريزه كنجكاوي را در من بر انگيخت و در نتيجه آدرس انترنتي آن مقاله را گرفته و رفتم تا ببينم كه چه چيزي مايه حيرت و شگفت آن دوست شده است. سري زدم به سايت وزين فردا و مقاله اي را يافتم كه تقريظ دوباره بر چيزي است كه " سيطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان... " نام گذاري شده و تاريخ هژدهم دسامبر 2006 را در ذيل خود درج دارد. " وي در اخير ميگويد كه اين نبشته را براي نقد آن تقريظ نبشته ام.» 1

 

---------------

-            سایت خاوران

 متن این دشنام گویی را در آدرس که ذکر شده می توان دریافت.

 همچنان زشتی خواندن و زیبا گفتن یک شئ و یا یک پدیده و حادثه، بدون تشریح و تفسیرعلل و اسبابِ زشت شمردن و زیبا توصیف کردن، نیزاز شمار "سَراب " نویسی به حساب می آید. مثلاً اگر قصه ای زنی که به جرم معاشقه سنگسار شده است، و نویسنده به ترسیم صحنهء سنگسار کردن و شیون و زاری زن در هنگام سنگسار شدن و خشم و هجوم مردمان با پرتاب نمودن سنگ به سر و صورت زن، و قبل از آن به عشق و عاشقی زن می پردازد و سرانجام داستان غمگینانه یی می نویسد و تنها اکتفا می کند به این که رژیم طالبان و جهادیان منجر به این فاجعه گردید. این دیگر"سَراب" نویسی است.نویسنده توانمند با استفاده از واژه های داستانی و فن داستان نویسی به رژیم طالب و غیر طالب کاری ندارد، او پیش میرود تا آب را ازسَراب بتواند تشخیص بدهد. چگونگی انفاذ، تدوین و تصویب قانون سنگسار و ماده ای ممانعت کننده ای آزادی زن را که انحراف از آن باعث سنگسار وی شده را در شعر و داستان به تصویر می کشد ودر تحقیق و تاریخ به بررسی می گیرد. چنین کسی را میتوان نویسنده، شاعر، پژوهشگر و تاریخنگار صاحب بینش و دانش و اندیشه گفت. آفریده هایی این چنینی آفرینشگران که با بیان هنرمندانه ای خود میخواهد ریشه ها را نقد کند، زمینه رشد شاخه های سبز اندیشه را بر درخت جامعه فراهم می سازند. در واقعیت کار شاعر و نویسنده و محقق وفیلسوف و تاریخنگار باغبانی جامعه است. مثلاً برای یک تاریخنگار سَراب نویس بسیار ساده است که بگوید، پرچمی ها شوروی ها را مجبور به تجاوز در افغانستان نمودند، و یا به کمک شوروی ها به قدرت رسیدند. پس شوروی ها متجاوز و پرچمی ها نوکران روس بودند. اما یک تاریخنگار که رسالت دارد و می خواهد حقایق تاریخی را بیان کند، جوانب مساله را موشکافانه به مردم می نمایاند و این سوال را مطرح مینماید و پاسخ می دهد که اگر روس ها به کمک پرچمی ها نمی شتافتند سرنوشت ملت درزیرساتور فاشیزم حفیظ الله امین به کجا کشانده می شد. بیان این موضوع در پهلوی برخی از قصور و گناه پرچمی در دوران حکومت شان نیز ضروری است و میبایست از سوی محقق و یا تاریخنگاربه بررسی گرفته شود، در غیر آن همانگونه که گفتیم نقدی که در این باره صورت بگیرد سَراب گونه است. یعنی علمی نیست و همه جانبه نیست و راه بسوی چشمه نیست

 

 شاعر و نویسندهء دوران مقاومت، امروز از خود باید بپرسد که در دوران به اصطلاح مقاومت در سنگر مقاومت کی علیه کی قرار داشت. و نتیجه یی این مقاومت چه ببار آورد ؟ بسیار با صراحت میتوان گفت که شاعر و نویسنده ء دوره مقاومت شناخت منطقی از جامعه نداشت، احساسات و هوس ِ دریافت غنایم جنگی بر ایشان غلبه نموده بود و راه را از بیراهه نتوانستند برای رسیدن به اهداف استقلالیت و آزادی جامعه تشخیص بدهند در نتیجه ملت را به خاک و خون کشاندند. بیشترین قصور و گناه به گردن همین نیرو های معنوی منحرف از راه راست می باشد. اینها بودن که در گمراه کردن مردم به نفع چند قصاب و جلاد شعر می گفتند و ترانه می ساختند { که په "جهاد" کی شهید نشوی خدای ژو لالیه بی ننگی ته دی ساتینه}، اینها تشخیص نداده بودند که خرس قطبی و نهنگ دریایی یکسان ماهیان را می بلعند به شمول سوسمارهایی چهل تار بند صحرایی.

 

 اینجا به هیچ وجه قصد این نیست، که اشخاص مشخصی را مورد نظر داشته باشیم و یا خدایی نکرده قصد توهین مطرح باشد. هدف این است که در پسینه سالها یک سکوت و عقب نشینی جفاگرانه ی در برابر اجتماع تشنه به آب حیات فرهنگ و خرد، از سویی چشمه داران ادب و فرهنگ مشاهده می شود. عقب نشینی این نیروهای معنوی جامعه باعث شده است که دلالان فرهنگ، آیین و هویت ملی و فرهنگی ما بر مسند قدرت مادی جامعه تکیه بزنند و رهبری مادی و معنوی جامعه را در دست گیرند.

 

در چنین حالتی به فکر من اگر کسی سکوت می کند، مدارا می کند، سر به پای منافع خود می افگند و پای دلالان را می بوسد، یا مصلحت اندیشی می کند و خنثی می نویسد که هم لعل بدست آرد هم یار نرجاندو یا بنا بر ضرب المثلی " بجایی خر بر پالانش میزند" و یا برای استراتژی به قدرت رسیدن به تاکتیک هایی "کژدار و مریز" متوسل می شود، و یا برای قوم و قبیله ای خاص مداح می شود و ازهر اراذل واوباش آن قوم و قبیله قهرمان و سلطان میسازد، یا بی خبر از تاریخ خود و دانشمندان و فضلای خویش مفتخرانه (!) به نفع اجانب چشم پوشی نموده هرگز قولی غیر از قول عربیان و غربیان به زبان نمی آورد و سعی می کند که هویت اجانب را با هویت ملی و فرهنگی ما پیوند تاریخی بزنند و آنها را جز از سروران خویش می شمارند، یا برخی ها چابلوسانه میفرماید که " بعد از تیموریان زبان فارسی دری بی یارو یاور مانده است" و نمی داند که یار و یاور یک زبان،نویسنده شاعر و فرهنگی یک کشوراست که با آن زبان می نویسد و می سراید، نه مقامات معنوی کشور دیگر، و از خود نمی پرسد که بمثابه یک نویسنده چرا یار و یاور زبان خویش نشده و چرا باید کسی دیگر آید تا یار و یاور زبان او شود.

 

 در چنین وضعیتی من سکوت را شرم آور میدانم و خدمت به اجانب و یا لابالی گری. که سرانجام منجر به قرنها عقب افتادگی جامعه خواهد شد و دلالان بومی عرب و غرب جشن شادی خویش را بر نعش مردم کشورما چون گرگسان بر پا خواهند داشت. تا دیر نشده یار و یاور خویش باشید و تشنگان هویت فرهنگی، هویت آیینی، و هویت ملی کشور مان را نه بسوی سراب که بسوی دریا خروشان از آبهای شیرین رهنمون شوند. به ویژه این تمنا از آنانی به عمل می آید که در تعبید اند. اینان باید بدانند که نسل امروز که در داخل کشوراند در محاصره ای دلالان غرب و عرب گیر مانده اند، جرعه ای از دریایی خرد و دانش برای آنها زندگی می بخشد و توان، تا با تمام نیرو بتوانند حصار عربزده ها و غرب زده ها را در کشور خویش ویران و بنای پرفر و شکوه هویت ملی، آیینی و فرهنگی خویش را دوباره اعمار نمایند.

 

اجازه دهید آویزه ای فرجام این بحث،چند سطری از یک مقدمهء کتابی را که رضا براهنی نوشته و خیلی مشهور هم است، بار دیگر اینجا نقل کنم، چه آنچه را که او نوشته، حرفهای است که شاید من با بلاغت و صلابت آنچنانی بیانش کرده نتوانم.

 

 «... شاعر روزگار ما بدون آنکه برای بدست آوردن شهرت ملی و جهانی طفیلی مؤسسات مختلف بشود، بدون آنکه پس از بدست آوردن شهرتی بحق و عادلانه، خود را مبدل به یک مؤسسه تجارت هنری بکند، بدون آنکه بخواهد بر سر حمل جنازهء شاعر یا شاعره ای بر روی دوش، پارتی بازی بکند و توطئه بچیند؛ بدون آنکه پس از بیست سال شعر گفتن ناگهان خود را به هر وسیله ای که شده بعنوان خبرنگار در روزنامهء مزدوران بچپاند؛ بدون آنکه در قضاوتهایش دوست و دشمن بشناسد؛ بدون آنکه بردهء پول این یکی و بردهء زیبایی آن دیگری بشود، صحیح و قرص و محکم بر پای خود ایستاده باشد. تحت الحمایهء هیچکس، دوستش، دشمنش و حتی پدرش نشود. آزاد باشد، بدی را محکم بکوبد و نیکی را مشتاقانه بپرستد؛ بوسه بر دست که سهل است، حتی بر لب کسی هم که می خواهد منت بر گردنش بگذارد و بعد پالان بر گرده اش، نزند؛ و در همه حال، خلق کند.

 

 نباید از تکفیر بهراسد و نباید با تحمیق بسازد. اگر در گوشه ای از جهان به او گفتند: ننویس! ننوشته ها را بگوید؛ اگر گفتند: نگو! نگفته ها را به اشاره مبدل کند؛ اگر اعضای اشاره اش را بریدند، با حالت بفهماند یا بشناساند، با کنایه بیآگاند؛ و اگر گردنش را زدند، صدای "اناالحق" از رگهای گردنش، که سیم های هادی شعور و معرفت او هستند، جهان را چراغانی کند؛ و اگر قطعه قطعه اش کردند، در میان امواج دریایش انداختند، هنوز صدای هشدار دهندهء " آی آدمها" یش شنیده شود... نسوج مغز ما، همچون شیار های شخم زدهء بی بذر است که سالها خشک مانده است. ما احتیاج به بذر اندیشه داریم؛ و آبی که این بذر را بجایی برساند» 1

--------------------

1 – رضا براهنی، جنون نوشتن، چاپ 1 ص 679 – 680 بر داشته شده از کتاب طلا در مس.

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • کیوان  - ترا به اهورا ...
    راوش جان ! به اهورا سوگندت می دهم که یااز هذیان گویی دست بردار یا به روان پزشک مراجعه کن . دوستدار پارسی تو « کیوان از ایران » یا به گفته تو از پارس .
  • said
    نوسنده آزاده دىارم بامطالب ونگارش هاى خردمندانه تان مى بالم آرزوى توانمندى بشترر شمارا در قلمفرساى ت ان خواهانم که باعث روشنگرى وخود شناسى مى گردد.
  • محمدی  - نگارش خردمندانه !!!
    سعید خان ! اگر اهانت به مقدسات یک و نیم ملیارد انسان، خردمندی و آزادگی میباشد زیاد تر ازاین به خود ب بال .
  • said
    با احتام فائقه به جواب آقاى محمدى بائد گفت که روشنگرى اهانت نبوده آگاهانئدن است ولوکه خلاف نظرمن وشم ا باشد لطف نموده عئنک تعصب ااز چشمان خود دور نمائد بعدأ مئتوانئد حقئقت رادرک نائد درغئر ان همئش سفئد راسئاه وسئاهرا سفئد خواهددئد
  • جمشید
    سلام به آقای راوش!آثارونوشته های شماواقعآ آمو زنده وبیدارکننده هستند،امابعضی ازگرایشات که در نوشته های اخیرتان به چشم میخورد،سوال بر انگیز به نظرمیرسند،به گونه ی مثال: 1) ازصفات نیک عیاری و جوا نمردی حبیب الله کلکانی چشمپوشی نموده واوراصرف مرید پیران عرب تبارجواسیس انگریزمعرفی نموده اید؛ 2)شخصیتای علمی وفرهنگی کشورماداکتر اسدالله حبیب ورهنورد زریاب راکه خار چشم دژخیمان قبیله اند،چوکی پرست ومقام پ رست معرفی نموده اید ؛ 3)امااحدعلی کهزاد وعبدالحی حبیبی راباوجودهمه دستبردها و جعلکاری های آشگارای شا ن به نفع فوم وقبیله ی خاصی،«علامه و نابغه»خوانده اید؟؟؟ خدا کندکه ازیرای معاش نباشد!زیرابازارخریدوفر وش به نفع قبیله مانند همیشه وحتی بیشترازپیش گرم است.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ، 20 بهمن 1388 ، 10:13
 

تـاریخ مطبـوعـات جلد سوم

..
جلد ســوم
تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان؛
شامل "نشرات برونمرزی کشور"

مؤلف: پروفیسور رسول رهین
..

دوستان عزیز!

اینک جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان؛ شامل "نشرات برونمرزی کشور" تازه به زیور چاپ آراسته گردیده است.

علاقمندان میتوانند با تماس به مؤلف ویا ناشر کتاب به محتوای غنی کتاب آشنایی پیداکنند. برای آشنایی بیشتر مشخصات کتاب را در ذیل مطالعه بفرمائید.

جلد سوم

"تــاریخ مطبــوعــات افغــانســتان"
(نشرات
برونمرزی)

مشخصات کتاب:

عنوان: تاریخ مطبوعات افغانستان؛

(نشرات برونمرزی افغانستان)

(1357 – 1390)

مؤلف: پروفیسور رسول رهین

محل نشر: استوکهولم، سویدن

ناشر: شورای فرهنگی افغانستان

تاریخ نشر: مارچ 2017 (حمل 1396)

مصحح: عارف دانش

صفحه آرا : ضیاء رهین

طرح روی جلد: پوهنیار جاهد مشتاق

تیراژ: 1000 نسخه

آدرس ناشر:

Prof. Abdul Rasul Rahin

12751 Skärholmen, Sweden

Tel. 0046 8 740 63 65

Mob. 0046 73 924 09 07

E-Mail: rahin@khawaran.com

Website: www.khawaran.com

شماره ثبت: ISBN:978-91-978820-3-3

**************************

حرفهای مؤلف

دوستان عزیز:

خوشحالم، اینک حسب وعده یی که به ژورنالیستان عزیز داده بودم، توفیق یافتم جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان را که محتوی نشریه های برونمرزی افغانستان میباشد، پس از سعی و تلاش دامنه داری در خارج میهن تکمیل کرده به اختیار شما دوست داران مطبوعات برونمرزی افغانستان میگذارم.

هرچند تکمیل این پروژه در برونمرزی کار آسان و ساده نبود؛ ولی با همکاری دوستان و علاقمندان دسپلین ژورنالیزم و تماسهای مداوم با ژورنالیستان پرکار خارج کشور امکان آن برایم میسر گردید تا انجام این کار مهم و با ارزش را به حقیقت مبدل نمایم. برای ایفای این کارپر ارزش تلاش کردم به ادامه شیوه کاری جلد اول و دوم تاریخ مطبوعات افغانستان مقدمه پر محتوایی در باره آغاز نشرات فارسی دری در جهان، خراسان شرقی یا افغانستان کنونی، چگونگی رشد نشرات برونمرزی افغانستان در دهه های اخیر معلومات جامع در اختیار شما علاقمندان فرهنگ غنی خراسانی بگذارم.

با آنکه دسترسی به مطبوعات این دوره هاکه در سراسر کشورهای جهان پراگنده میباشند، مشکل است وبا تمام تلاشها بازهم این امکان رابه من نداد تا به همه آنها دسترسی پیداکنم؛ ونیز اکثر این نشریه ها پس از انتشار یک یا دو شماره متوقف گردیده بودند که اینهم میتوانست بر دشواری جمع آوری و توضیح محتوایی آنها تأثیر منفی گذارد. چاپ یک نشریه به عین نام و عنوان در چند شهر و چندکشور جهان از مشکلات دیگری بود که توانست در تفکیک و شناسایی نشریه هامشکل ایجاد نماید، نشرنامنظم و غیر مسلکی نشریه ها که اکثر شان فاقد تاریخ نشر، معلومات در باره ماهنامه و جریده بودن ویا روزنامه بودن آنها فکت دیگری است که کار مارا به کندی سوق کرده، حتی مؤفق نشدیم شهرت مکمل یکتعداد نشریه ها را که بایست مکمل معرفی میشد بدست بیآوریم. و لی نگارنده که در تصمیم خود عزم راسخ داشتم سعی کردم با استفاده از محتوای نشریه هایی که بدسترسم قرارداشتند و نیز آثار چاپ شده سایر محققان و ژورنالیستان داخلی و خارجی بر مشکلات غلبه کرده در تکمیل این پروژه ارزشمـند ساعی بمانم. اینکه گفته اند تصمیم نصف مؤفقیت است، بکار خود ادامه داده تقریباً بیشترین و حتی کاملترین مجموعه نشــــریه های چاپی برونمرزی را که تعداد مجموعی آنها به بیش از 900 نشریه میرسد جمع و باختیار دوستداران مطبوعات برونمرزی کشور بگذارم.

ازدوستان و علاقمندان، بخصوص از ژورنالیستان سخت کوش کشور توقع دارم، در صورتیکه اشتباهی و یا اصلاحی در باره تاریخ ها وسایر معلومات داده شده درکتاب نزد شان ظاهر گردد، صمیمانه و دوستانه مرا در جریان گذارند تا در چاپهای بعدی مطابق بمیل و آرزوهای شان کتاب جامع در اختیارشان بگذاریم.

در مورد ژانرکتاب که یکی دیگر از مهمترین ژانر های مطبوعاتی بشمار میرود بخاطر وسیع بودن انتشار کتاب در برونمرزی نتوانستیم درین مجموعه کاری انجام بدهیم. سعی خواهم کرد تا در جلد جداگانه آثار چاپی این دوره ها را نیزبچاپ رسانم.

مطلب مهم دیگری که میخواهم از آن آگاهی دهم اینست که بنابر نداشتن حروف مشخص الفبای پشتـــو در کمپیوتر کاری ام، نتوانستم واژه های .پشتو را به حروف خاص پشتو تائپ کنم. هرچند معادل فارسی دری آنها را آورده ام ولی کافی نیست و در خواندن واژه های پشتو یک اندازه دقت بیشتر ضروری میباشد. ازین بابت شرمنده ام و ازدوستان خود عذر میخواهم.

قابل یاد آوری میدانم که بدسترس قرار دادن سهل و آسان این مجموعه، ایجاب میکرد تاعموم نشریه های هر دوره را پس از دسته بندی به روزنامه، جریده، ماهنامه، دوماهنامه، فصلنامه و...، به ترتیب تاریخی، تنظیم نموده، سپس یک تعداد نشرات این دوره ها راکه به سبب ناقص بودن فنی نشرآنها در گروپ های بالا نمی گنجیدند زیر نام نشریه ها معرفی کنم. البته یک تعداد گاهنامه ها نیز در اخیر هر دوره به ترتیب تاریخی آورده شده است.

امیدوارم پس از چاپ جلد سوم بتوانم بالای ژانر کتاب های برونمرزی کارکرده، جلد چهارم این مجموعه را که محتوی آثار چاپی این دوره ها میباشد، هرچه زودتر بچاپ رسانم. در اینجا یک مطلب را میخواهم به علاقمندان در میان گذارم؛ آن اینکه، چون همه فصلهای کتاب حاضر، درفصلنامه آریانای برونمرزی بخـاطر گرفتن نظرات علاقمندان محترم بچاپ رسیده است و دوستان نظریات نیک خود را بوقت و زمانش ارسال داشته اند؛ کوشیده ام در نسخــــه آخری و چــــــاپ نهایی "زیر نویسها".را از آخر هر بخش به آخر فصلها با شماره های جدید تسلسل بدهم. مطلب اینست که ممکن در تنظیم شماره ها درداخـــــل متن ویاهم در"زیـــــر نویسها" که در آخر هر فصل برده شده است، یگان پـــــس و پیشی هایی در شمــــاره ها رخ داده باشد. اگر چنین شده باشـــــد، نگارنده را عفو کرده، مطلوب خـــــــودرا یک شماره پیشتر ویا بعدتر جستجو نمایند.

چیزیکه نگارنده در باره محتوای کتاب علاوه میکنم اینست که این کتاب در پهلوی اینکه یک اثر جامــع و خیلی غنی در بـــــاره تاریخ مطبوعات افغانستان میباشد، در حقیقت تاریخ تحول فرهنگی افغانستان را نیز ارائه می نماید. درین کتاب بادست باز تلاش گردیده تا از مؤسسات فـــرهنگی و ریشـــــه های فــــــرهنگ ستــــــیزی و دورنما های تحـولات فرهنگی افغانستان گرمجوشانه بحث شود. پس خوانندگان محترم باین کتاب نه تنها بحیث تــــاریخ مطبوعات افغانستان عطف تــــــوجه داشته باشــــند، بلکه بحیث تاریخ فــــرهنگی افغانستان نیز بنگرنــــد که میتواند رهنمــــا و راه گشـــای خوبی بــــرای کسانی باشــــد که در آینده بخــــواهند تاریخ تحـــــول فــرهنگی افغانستان را تألیف نمایند.

باید بگویم که در تألیف این کتاب دوستان، مؤرخان و ژورنالیستان باتجربه فراوانی با من همکاری کرده اند. جناب نجم کاویانی که همکار دایمی و همیشگی آریانای برونمرزی هستند، مواد معتبری در باره روزنامه بخاری شریف چاپ کردند که حتی بعضی قسمتهای مقاله های شان مستقیماً درین کتاب گنجانیده شده است. در بخش فرهـــــنگی ازیادداشتـــــهای جناب حمزه واعظی استفاده کرده ام که بی شک بر غنای این اثـر تأثیر عمیق داشتـه است. جناب محترم عـارف دانش همکار این نشـــــریه و مشـــــوق چاپ این کتاب، آخرین پروف خوانی این گنجینه فرهنگی و ژورنالیستی را صمیمانه انجام داده اند که نظر باثواب شان شامل حال این کتاب میباشد.

این مجموعه به هیچ صورت تکمیل نیست که از حقدار اولی و اصلی آن جناب پروفیسور حبیب الرحمن هاله سپاس فراوان نه نمائیم. جناب هاله که در آغازکار آمر دیپارتمنت مطبوعات دانشکده ژورنالیزم، دانشگاه کابل بودند، اولین سنگ بنای این مجموعه را مشوره دادند و مرا برآن داشتند تا همچو اثری را طراحی کنم. ایشان با حسن نیت لکچر نوتهارا میخواندند و ازگرد آورده های هفته وار من لذت میبردند. .

یکباردیگرخودرا مکلف میدانم از همکاریهای دوستانم پروفیسور حبیب الرحمن هاله، نجم کاویانی و همکار صمیمی و همیشگی نشریه آریانای برونمرزی جناب پروفیسور شاه علی اکبر شهرستانی و استاد تازه کار، جوان و پرتلاش دانشگاه البیرونی جاهد مشتاق که در جمع آوری اسناد و مدارک معتبر ژورنالیستی مرا یاری رسانیده اند سپاس فراوان کنم.

از سایر دوستانیکه درین راه با من همراهی کرده اند سپاس فراوان دارم، امیدوارم که در نشر و چاپ سایر مجموعه هایم نیز این دوستان با من باشند و بتوانیم باهم و کمک یک دیگر آثار ماندگار دیگری نیز به جامعه افغانستانی خود تقدیم بداریم. دوستان شاد و همیشه باشند.

درود

پروفیسور رسول رهین

استوکهولم، سویدن

حمل 2017

TOLO TV LIVE

SHAFI AYAR - 329

رد پـــای فـــرعــــون

...
رد پـــای فـــرعــــون
افســانــهء در پنــاه حقیــقت

افسانه ی در پناه حقیقت
نویسنده: احمد بهارچوپان
ویراستار: آثار الحق حکیمی

برای دانلود این کتاب ارزشمند
بروی پوشه آن اشاره نمائید!

.....

تـاجیــکان در گــذرگــاه تــاریخ

پروفیســور رســـول رهیــن
پروفیســور رســـول رهیــن
مجمــــوعه مقـــالات پیــرامــون
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ

مقـــــاله نخست
خـــاســـتگاه واژه تاجیــــک

مقــــــــاله دوم
تاجیــــکان پـــار دریـــا

مقــــاله ســـوم
تاجیـــکان خُــراســـان باختــری یـا
(افغـــــانســــتان کنـــــونی)

مقـــاله چهــارم
تاجیکــــان باختـــری یـا
(افغــانســـتان کنـــونی)

مقـــاله پنجـــم
ظهــور باغبــان بچـهء تاجیــک تبــار:
(شـــاه حبیب الله کلــــکانی)

مقــــاله ششــم
حکومت خـودکـــامه محمـد نـادر و
قتـل عـام تاجیـکان کـابل وشمالی

مقــــاله هفتـم
قتــل عــام تاجیکـــان، اوزبکـــان و
تـــرکمنهـــای قطغـــن و بدخشـــان

مقــــاله هشــتم
عملــکرد غیــر انســانی
محمــد هاشــم صـــدراعظـــم
در مقــابل
تاجیکـان و هـزاره هــای افغـانسـتان

مقــــاله نهــــــم
وضــع تاجیــکان در دوره دمــوکــراسی
قُـــلابی شـــاه محمـــــود خــان

مقـــــاله دهـــــــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره صــــدارت و
جمهـــوریت اســتبدادی محمــدداؤد

مقـــاله یازدهــــم
وضع تاجیکـــان در
جمهـــوری دمو کراتیک
تره کــــــی و حفیــــــــظ الله امیـــن

مقـــاله دوازدهـــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره
زمــامــداری ببــرک کــــــارمــل

مقــاله سیزدهـــم
وضــع تاجیکــان در دوره
زمــامــداری داکتــر نجیب

...

...

تاجيکـــان در قـــرن بيســتم

 

متـــن کــامـــل کتـــاب
متـــن کــامـــل کتـــاب
تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم
بـــرای دانلـــود


تـــن کــامـــل کتـــاب

تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

ایســـتگاه خبــری "یکصــــدا"


یکصـــدا
ایســــتگاه خبـــری یکصـــــدا

.

پـــــارســـــی

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 169 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: html in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 151 قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.