Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

اشـــک‌هــایم را نوشـــیدم PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط پرتو نادری   
چهارشنبه ، 21 مرداد 1394 ، 12:49

پرتو نادریهمه چیز دگرگونه شده بود، به آسمان نگاه کردم جای هرستاره یک گل نرگس روییده بود. سال‌ها چنان سایه‌هایی در تاریکی از من می گریختند، به آن گذشته‌های دور. دهاتی بچه‌یی شده  بودم  با انبوه بچه‌های دیگر که گروه گروه در دامنه تپه‌‌های خیال انگیز با تفنگ‌های زنگ خورده بازی می کردیم. گلوله‌ها در جاغور تفنگ‌ها پوسیده بودند و هیچ کس از تفنگ نمی ترسید. تنفگ‌ها به چوب دستی بدل شده بودند در دستان پیر مردان دهکده.
درختان چنان هم‌سرایان عاشق با سمفونی بادهای که از دامنۀ سبز کوهستان‌ها می آمدند، سرود خوانان می رقصیدند. قفس‌ها همه شکسته بودند، آسمان به آشیانۀ سبز و یگانۀ پرنده‌گان بدل شد بود و پرنده‌گان همه عاشق بودند. پرنده‌گان سرود‌های رنگارنگی می خواندند و اما این همه رنگا رنگی در بی‌کرانه‌گی عشق و زیبایی با هم در می آمیختند.
سرود دریا با زمزمۀ عاشقانۀ پرنده‌گان در می آمیخت و هیجان لطیفی در  رگ‌های ما راه می زد. گاهی حس می کردیم که ما نیز پرنده‌گانیم که با بال‌های عشق پرواز می کنیم.
گفتم  بچه‌ها، دریا!  دریا ما را به سوی خود فرا می خواند.  بچه‌هاغریو بر داشتند و زدیم به سوی دریا. به دریا که رسیدیم، دنیای دیدیدم شگفتی در شگفتی. دریایی از نرگس. مشت  آبی به صورت خود زدیم و نوشیدیم. آبی گوارا مانند تبسم یک کودک در آغوش یک مادر جوان، آب دریا  بوی گل نرگس داشت.
لباس‌ها بر کندیم  و اندام‌های کوچک خود را در آغوش موج های رها کردیم. ماهیانی دیدیم که عشق تنفس می کردند و جای فلس‌های روشن شان گل‌های نرگس رویده بودند. ماهیان موج موج از کنار ما رد می شدند با گونه‌گونی سرودهای شان و ذهن کودکانۀ ما را به دنبال می کشیدند. موجی دیدیم چنان تخت روانی و شاه دختی نشسته بر آن. شاید ترسیده بودیم. چون تا خواستیم که خود را کنار بکشیم، دیدیم که جماعتی از ماهیان مارا حلقه زده اند. ماهیان به ما گفتند هراسی به خود راه ندهید! آن کی این گونه با شکوه بر آن تخت روان نشسته، شاه‌دخت بزرگ دریاست.
با شگفتی پرسیدیم مگر شما زبان ما را می فهیمد؟ ماهیان گفتند: بلی ما زبان کودکان را می دانیم، برای آن که زبان کودکان پاکیزه است و ما پاکیزه‌‌گی و پاکیزه‌گان را دوست داریم. شما را  دوست داریم که پاکیزه اید و هنوز دستان تان با چنگک و تور و زبان تان با دروغ آشنا نه شده است.
به سوی شاه‌دخت بزرگ دریا نگاه کردیم، لبخند شیرینی بر لب داشت. به سوی شاه دخت چشمکی زدیم با لبخند. او نیز لبخندی به ما فرستاد. در دست راست‌اش دسته‌یی از نرگس بود. آن را به سوی ما پرتاب کرد و گل‌برگ‌های نرگس بر سر و روی ما فروبارید. ماهیان می خواستند تبسم کنان از ما دور شوند؛ که یکی از بچه‌ها آواز داد که ای ماهیان! نگفتید که امروزشاه‌دخت بزرگ به کجا روانه است؟
از میان ماهیانی که ما را حلقه زده بودند، یکی نزدیک‌تر آمد و گفت: مگر نمی دانید امروز  روز انقراض نسل نهنگان است از همین سبب شاه دخت و همه ماهیان روانۀ دریای بزرگ اند تا در جشن پیروزی زنده‌گی بر مرگ،شادکامی کنند. تا آن روز ما چیزی به نام دریای بزرگ نشنیده بودیم. نگاه‌های مان باهم گره خوردند و با شگفتی پرسیدیم: مگر نسل نهنگان چگونه انقراض یافته است؟ ماهی گفت: ما خود آنان را منقرض ساختیم! گفتیم مگرچگونه؟
گفت: داستان درازی دارد، ما می رویم که جشن آغاز می شود. شاه دختان دریای‌های دیگر نیز به سوی دریای بزرگ روانه اند. باید به زودی برسیم که شاه‌دخت بزرگ در این جشن با زبان عشق، سخن رانی می کند و بعد با شاه‌دختان دیگر سرود می خوانند و می رقصند.
ماهیان از ما دور شدند. شاه‌دخت بزرگ نشسته بر آن تخت روان از کنار ما می گذشت. ما هم‌چنان او را نگاه می کردیم، دستان خود را روی چشمان مان سایه بان ساخته بودیم و نگاه می کردیم. آرمانی در دل‌های ما چنگ می زد که ای کاش می توانستیم  با شاه‌دخت می رفتیم ، به سخن‌رانی او گوش می دادیم و رقص نورانی او را تماشا می کردیم!
دل‌تنگ شده بودیم از ناتوانی خویش. از دریا زدیم به ساحل. تخت به پشت روی ریگ‌های نرم ساحل خوابیدیم. به آسمان نگاه می کردیم، آسمان می خندید. به کوه« تکسار» نگاه می کردیم کوه تکسار نیز به ما نگاه می کرد و می خندید. از جابر خاستیم و به کوه « تکسار» سلامی دادیم. صدای سنگین تکسار را شنیدیم که می گفت: فرزندانم، چه‌گونه شد که این سان دل‌تنگ روی ریگ‌های ساحل خوابیده اید؟
گفتیم: تکسار، ای تکساربزرگ! ما دل‌تنگ ناتوانی خودیم!
تکسار گفت: ای فرزندان من، د‌‌ل‌تنگی تان را با من در میان گذارید! بیایید روی شانه‌های من تا هوای تا دگرگونه شود!
گفتم بچه‌ها برویم برویم فراز تکسار که آن‌جا می توانیم به  آسمان دست بزنیم و می توانیم از دامن آسمان دسته دسته گل نرگس بچینیم. تا چشم به هم زدیم  روی شانه‌های استوار و بلند تکسار بودیم. آن جا دریافتیم که جهان چقدر بزرگ است و آسمان چقدر بلند که هچ‌گاهی دستان ما به آن نخواهد رسید. فهمیدیم که جهان و زنده‌گی  تنهاهمان نیست که  در دهکدۀ کوچک ما نفس می کشد و فهمیدیم که جهان از دهکدۀ ما تا شانه‌های بلند تکسار چقدر فاصله دارد.
هنوز در تماشای جهان بودیم که تکسار پرسید: فرزندانم، نگفتید که چون از دریا بیرون آمدید، چرا این همه خاموش  بودید و دل‌تنگ؟
گفتیم برای آن که دریا خوش‌بخت تر از ماست! برای آن که ماهیان دریا از ما خوش‍ بخت تر اند که با شاه‌دخت بزرگ  به سفرهای درازی می روند و هم دیگر را دوست دارند. شاه‌دخت بزرگ دریا به سوی ما گل نرگس پرتاب کرد و ما گلی  نداشتیم تا به سوی او پرتاب کنیم. ماهیان، عشق تنفس می کردند. امروز در دریای بزرگ در جشن انقراض نسل نهنگان است. شاه دخت بزرگ سخن رانی می کند، سرود می خواند و می رقصد. ما نمی دانیم که این دریا، چگونه این قدر خوش‌بخت است که شاه‌دختی دارد با چنان زیبایی و مهربانی و ماهیانی دارد نرگس پوش که نسل نهنگان را منقرض ساخته اند!
تکسار گفت: خوش‌بختی دریا ها از سرچشمه‌های آنان می آید. این دریا از سرچشمه، خوش‌بخت است. عشق درآب این دریا جاری است. تا می خواست چیز دیگری گوید که ما همه‌گان فریاد زدیم: تکسار، ای تکسار بزرگ!  این چشمه در کجاست؟ که چنین دریایی از آن جاری شده است.
تکسار با مهربانی گفت: فرزندانم بالاتر گام بردارید بالاتر!
ما چنان گنجشککانی پریدم روی بلند ترین قلۀ تکسار بر فراز سر او.  نگاه‌های مان از مرزهای دوری گذشتند. و در آن دور‌های دور چشمه‌یی دیدیم لبالب از نور.
تکسار پرسید: آیا سرچشمۀ دریا را می بینید؟
گفتیم: ها، چشمه‌یی می بینیم به بزرگی عشق که شاه دخت بزرگ دریا در آن آب تنی می کند!
تکسار گفت: چشمه همان است که می بینید؛ اما کسی که آن جا آب تنی می کند، شاه دخت بزرگ دریا نیست؛ بلکه الهۀ عشق است.
الهۀ عشق! همه صدا زدیم ای تکسار بزرگ! ما را به سرچشمۀ دریا برسان و به دیدار الهۀ عشق! وقتی به سرچشمه برسیم وقتی الهۀ عشق را دیدار کنیم  دیگر هیچ دل‌تنگی یی  بر دل‌های ما سایه نخواهد انداخت. تکسار تکسار بزرگ! دل ما می خواهد که به سوی سرچشمۀ دریا و به دیدار الهۀ عشق پرواز کنیم!
تکسار شانه‌هایش را بالا زد و تکانی خورد و نزدیک بود که ما همه‌گان ازآن اوج بی افتیم روی آن صخره‌های بزرگ.  ترس ناشناخته‌یی تمام هستی ما را فراگرفت. چشم‌های مان را از ترس بستیم و حس کریدم که به مانند مرغابییان سپید در کبودی آسمان پرواز می کنیم. نمی دانیم که چه مدت زمانی پرواز کردیم، چون چشم گشودیم، به سرزمین الهۀ عشق رسیده بودیم به سرچشمۀ دریا.
روی سبزها به سینه دراز کشیدیم در کنار هم، آرنج‌های مان میخ شده به زمین و دست‌های‌مان زیر الاشه های مان و چشم‌ها دوخته  شده به چشمه و تماشای الهۀ عشق. چشم های مان لبریز از زیبایی شده بودند و گوش‌های مان لبریز از سرود. سرودی که از چشمه می آمد. الهه سرود می خواند، سرودی که به آرزوی گم شدۀ همۀ عاشقان می ماند. سرود الهه به اندازۀ خودش زیبا بود.  
الهه سرود می خواند و مشت مشت آب نورانی چشمه را روی شانه های اش فرو می ریخت. قطره‌های آب روی شانه‌های الهه فرو می لغزیدند و الهه چنان تبلور یک شعرعاشقانه تمام چشمه را از عشق لبالب کرده بود.
حس کردیم باران شفاف و عطر آگینی می بارد. به آسمان نگاه کردیم، دیدیم که از آسمان جای باران نرگس فرو می بارید. دانه دانه گل‌برگ‌های نرگس چنان  بوسه‌های لطیف عاشقانه روی شانه‌های الهه فرو می لغزیدند و روی آب چشمه پراگنده می شدند و چنان ستاره هایی می درخشیدند. چشمه خود به آسمان پر از نرگس بدل شده بود؛ گویی آسمان خود آمده بود تا الهه را در آغوش گیرد.
از سخن گفتن مانده بودیم. دو چشم ما بود و چشمه. دو چشم مابود و تماشای الهه. ناگهان حس کردیم که فوارۀ رنگینی از روشنایی از چشمه قامت بلند می کند. الهه به سوی آسمان نگاه کرد، ما نیز نگاه کردیم دیدیم که حریری رنگینی  بافته از عطر نرگس آرام آرام از اسمان فرود می آید. حریر روی شانه های الهه افتاد. الهه حریر را به دور  اندام زیبا و رازناک خود پیچاند و آرام آرام از چشمه بیرون آمد. روی سبزه‌ها تاگام می گذاشت، جای گام‌هایش گل نرگس می رویید و گل های نرگس بوی عشق می دادند. تا قطره قطره آب از گیسوانش فرو می چکید و سبره‌ها مروارید به بار می آوردند. الهه به سوی خانه خود می رفت و خانه اش به معبد عشق می ماند. چون دست دراز کرد تا دروازۀ خانه را بگشاید، روی بر گشتاند و نگاهی به سوی ما انداخت، چنان بود که ما هستی خود را از یاد برده بودیم و چنان قطره بارانی در لای سبزه‌ها فرو رفته بودیم.
نمی دانم چه زمانی  چه زمانی گذشته بود که صدای یکی از بچه‌ها را شنیدم که به من می گفت : برویم که راه دراز در پیش است. دیدم که سرم از لای دستانم رها شد و روی زمین افتاده است. بی آن سرم بالا کنم. گفتم بروید!
بچه ها گفتند مگر تو؟
گفتم:  سفر من به پایان رسیده است.  کاروان که به منزل آخر می رسد، اتراق می کند. شما بروید!
بچه‌ها از من دور می شدند و با دور شدن هرکدام شان سال‌های گریخته ازمن، دوباره بر می گشتند. سایه‌هایی را دیدم که یکی در پی دیگر به سوی من می آیند. خیلی ترسیده بودم؛ اما چون سایه‌ها نزدیک‌تر شدند، دیدم همه شان مانند خودم هستند، مانند کودکی‌های من. مانند نوجوانی‌های من. مانند جوانی های من و مانند آن بود که این سایه ها سال‌های درازی در من زیسته اند. چون به من رسیدند ازجای برخاستم. سایه‌ها به من نگاه می کردند؛ اما سخنی نمی گفتند. آمدند  و در دایره‌یی به دور من چرخیدن گرفتند.  سایه‌ها می چرخیدند  می چرخیدند و در هر دور دایرۀ چرخش آنان تنگ‌تر و تنگ‌تر می شدند. دست در دست سایه‌ها گذاشته بودم و من با سایه ها می چرخیدم. چنان بود که سایه‌ها در من گم می شدند.
یک لحظه حس کردم که همه چیز به دور سرم می چرخید. دیگر سایۀ نبود مانند آن بود که من خود به سایه‌یی بدل شده بودم. صدای فرو افتادن چنار کهن سالی تمام هستی ام را لرزاند. حس کردم  که خون فرسوده‌یی در رگ‌هایم به آهسته‌گی راه می زند. حس کردم که خون فرسوده‌یی در رگ‌هایم یخ می بندد. آیینه‌یی گرفتم تا خودم را در آن تماشا کنم. آیینه تاریک بود و شکسته؛ اما در آن تاریکی خودم را شناختم. چون من خود تاریکی آیینه بودم.
حس کردم که نفسم بند بند می شود. پنجرۀ خانه را گشودم. در بیرون باران تندی می بارید. شاخه‌های درختان جوان در زیر باران می لرزیدند. گویی باران، درختان جوان را شلاق می زد. باران سیاه در ناودان‌های خانه جاری بود. صدای باران در ناودان‌ها به شیون زنان فرزند مرده می ماند. صدای زنان فرزند مرده تمام آسمان خانه را پرکرده بود. یک لحظه حس کردم که شیون تمام زنان فرزند مردۀ جهان از حنجرۀ من بیرون می آیند. یک لحظه حس کردم که با تمام زنان فرزندمردۀ جهان پیوند دیرینه‌یی دارم.
دل‌تنگ کنار پنجره نشستم. مانند یک سنگ. دستانم را روی چشم‌هایم گذاشتم. دستانم داغ شد ند. دستانم را از روی چشمانم برداشتم، دیدم باران سرخی از چشم‌های بغض آلودم می ریزد و دستانم  چنان جامی از باران چشم‌هایم  لبالب شده بودند. جام لبالب اشک‌هایم را  سرکشیدم و تا آخرین قطره نوشیدم. اشک‌هایم مزۀ اندوه هزار ساله داشتند.
اسد 1394
شهرک قرغه


Advertise your business here. Click to contact us.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

تـاریخ مطبـوعـات جلد سوم

..
جلد ســوم
تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان؛
شامل "نشرات برونمرزی کشور"

مؤلف: پروفیسور رسول رهین
..

دوستان عزیز!

اینک جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان؛ شامل "نشرات برونمرزی کشور" تازه به زیور چاپ آراسته گردیده است.

علاقمندان میتوانند با تماس به مؤلف ویا ناشر کتاب به محتوای غنی کتاب آشنایی پیداکنند. برای آشنایی بیشتر مشخصات کتاب را در ذیل مطالعه بفرمائید.

جلد سوم

"تــاریخ مطبــوعــات افغــانســتان"
(نشرات
برونمرزی)

مشخصات کتاب:

عنوان: تاریخ مطبوعات افغانستان؛

(نشرات برونمرزی افغانستان)

(1357 – 1390)

مؤلف: پروفیسور رسول رهین

محل نشر: استوکهولم، سویدن

ناشر: شورای فرهنگی افغانستان

تاریخ نشر: مارچ 2017 (حمل 1396)

مصحح: عارف دانش

صفحه آرا : ضیاء رهین

طرح روی جلد: پوهنیار جاهد مشتاق

تیراژ: 1000 نسخه

آدرس ناشر:

Prof. Abdul Rasul Rahin

12751 Skärholmen, Sweden

Tel. 0046 8 740 63 65

Mob. 0046 73 924 09 07

E-Mail: rahin@khawaran.com

Website: www.khawaran.com

شماره ثبت: ISBN:978-91-978820-3-3

**************************

حرفهای مؤلف

دوستان عزیز:

خوشحالم، اینک حسب وعده یی که به ژورنالیستان عزیز داده بودم، توفیق یافتم جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان را که محتوی نشریه های برونمرزی افغانستان میباشد، پس از سعی و تلاش دامنه داری در خارج میهن تکمیل کرده به اختیار شما دوست داران مطبوعات برونمرزی افغانستان میگذارم.

هرچند تکمیل این پروژه در برونمرزی کار آسان و ساده نبود؛ ولی با همکاری دوستان و علاقمندان دسپلین ژورنالیزم و تماسهای مداوم با ژورنالیستان پرکار خارج کشور امکان آن برایم میسر گردید تا انجام این کار مهم و با ارزش را به حقیقت مبدل نمایم. برای ایفای این کارپر ارزش تلاش کردم به ادامه شیوه کاری جلد اول و دوم تاریخ مطبوعات افغانستان مقدمه پر محتوایی در باره آغاز نشرات فارسی دری در جهان، خراسان شرقی یا افغانستان کنونی، چگونگی رشد نشرات برونمرزی افغانستان در دهه های اخیر معلومات جامع در اختیار شما علاقمندان فرهنگ غنی خراسانی بگذارم.

با آنکه دسترسی به مطبوعات این دوره هاکه در سراسر کشورهای جهان پراگنده میباشند، مشکل است وبا تمام تلاشها بازهم این امکان رابه من نداد تا به همه آنها دسترسی پیداکنم؛ ونیز اکثر این نشریه ها پس از انتشار یک یا دو شماره متوقف گردیده بودند که اینهم میتوانست بر دشواری جمع آوری و توضیح محتوایی آنها تأثیر منفی گذارد. چاپ یک نشریه به عین نام و عنوان در چند شهر و چندکشور جهان از مشکلات دیگری بود که توانست در تفکیک و شناسایی نشریه هامشکل ایجاد نماید، نشرنامنظم و غیر مسلکی نشریه ها که اکثر شان فاقد تاریخ نشر، معلومات در باره ماهنامه و جریده بودن ویا روزنامه بودن آنها فکت دیگری است که کار مارا به کندی سوق کرده، حتی مؤفق نشدیم شهرت مکمل یکتعداد نشریه ها را که بایست مکمل معرفی میشد بدست بیآوریم. و لی نگارنده که در تصمیم خود عزم راسخ داشتم سعی کردم با استفاده از محتوای نشریه هایی که بدسترسم قرارداشتند و نیز آثار چاپ شده سایر محققان و ژورنالیستان داخلی و خارجی بر مشکلات غلبه کرده در تکمیل این پروژه ارزشمـند ساعی بمانم. اینکه گفته اند تصمیم نصف مؤفقیت است، بکار خود ادامه داده تقریباً بیشترین و حتی کاملترین مجموعه نشــــریه های چاپی برونمرزی را که تعداد مجموعی آنها به بیش از 900 نشریه میرسد جمع و باختیار دوستداران مطبوعات برونمرزی کشور بگذارم.

ازدوستان و علاقمندان، بخصوص از ژورنالیستان سخت کوش کشور توقع دارم، در صورتیکه اشتباهی و یا اصلاحی در باره تاریخ ها وسایر معلومات داده شده درکتاب نزد شان ظاهر گردد، صمیمانه و دوستانه مرا در جریان گذارند تا در چاپهای بعدی مطابق بمیل و آرزوهای شان کتاب جامع در اختیارشان بگذاریم.

در مورد ژانرکتاب که یکی دیگر از مهمترین ژانر های مطبوعاتی بشمار میرود بخاطر وسیع بودن انتشار کتاب در برونمرزی نتوانستیم درین مجموعه کاری انجام بدهیم. سعی خواهم کرد تا در جلد جداگانه آثار چاپی این دوره ها را نیزبچاپ رسانم.

مطلب مهم دیگری که میخواهم از آن آگاهی دهم اینست که بنابر نداشتن حروف مشخص الفبای پشتـــو در کمپیوتر کاری ام، نتوانستم واژه های .پشتو را به حروف خاص پشتو تائپ کنم. هرچند معادل فارسی دری آنها را آورده ام ولی کافی نیست و در خواندن واژه های پشتو یک اندازه دقت بیشتر ضروری میباشد. ازین بابت شرمنده ام و ازدوستان خود عذر میخواهم.

قابل یاد آوری میدانم که بدسترس قرار دادن سهل و آسان این مجموعه، ایجاب میکرد تاعموم نشریه های هر دوره را پس از دسته بندی به روزنامه، جریده، ماهنامه، دوماهنامه، فصلنامه و...، به ترتیب تاریخی، تنظیم نموده، سپس یک تعداد نشرات این دوره ها راکه به سبب ناقص بودن فنی نشرآنها در گروپ های بالا نمی گنجیدند زیر نام نشریه ها معرفی کنم. البته یک تعداد گاهنامه ها نیز در اخیر هر دوره به ترتیب تاریخی آورده شده است.

امیدوارم پس از چاپ جلد سوم بتوانم بالای ژانر کتاب های برونمرزی کارکرده، جلد چهارم این مجموعه را که محتوی آثار چاپی این دوره ها میباشد، هرچه زودتر بچاپ رسانم. در اینجا یک مطلب را میخواهم به علاقمندان در میان گذارم؛ آن اینکه، چون همه فصلهای کتاب حاضر، درفصلنامه آریانای برونمرزی بخـاطر گرفتن نظرات علاقمندان محترم بچاپ رسیده است و دوستان نظریات نیک خود را بوقت و زمانش ارسال داشته اند؛ کوشیده ام در نسخــــه آخری و چــــــاپ نهایی "زیر نویسها".را از آخر هر بخش به آخر فصلها با شماره های جدید تسلسل بدهم. مطلب اینست که ممکن در تنظیم شماره ها درداخـــــل متن ویاهم در"زیـــــر نویسها" که در آخر هر فصل برده شده است، یگان پـــــس و پیشی هایی در شمــــاره ها رخ داده باشد. اگر چنین شده باشـــــد، نگارنده را عفو کرده، مطلوب خـــــــودرا یک شماره پیشتر ویا بعدتر جستجو نمایند.

چیزیکه نگارنده در باره محتوای کتاب علاوه میکنم اینست که این کتاب در پهلوی اینکه یک اثر جامــع و خیلی غنی در بـــــاره تاریخ مطبوعات افغانستان میباشد، در حقیقت تاریخ تحول فرهنگی افغانستان را نیز ارائه می نماید. درین کتاب بادست باز تلاش گردیده تا از مؤسسات فـــرهنگی و ریشـــــه های فــــــرهنگ ستــــــیزی و دورنما های تحـولات فرهنگی افغانستان گرمجوشانه بحث شود. پس خوانندگان محترم باین کتاب نه تنها بحیث تــــاریخ مطبوعات افغانستان عطف تــــــوجه داشته باشــــند، بلکه بحیث تاریخ فــــرهنگی افغانستان نیز بنگرنــــد که میتواند رهنمــــا و راه گشـــای خوبی بــــرای کسانی باشــــد که در آینده بخــــواهند تاریخ تحـــــول فــرهنگی افغانستان را تألیف نمایند.

باید بگویم که در تألیف این کتاب دوستان، مؤرخان و ژورنالیستان باتجربه فراوانی با من همکاری کرده اند. جناب نجم کاویانی که همکار دایمی و همیشگی آریانای برونمرزی هستند، مواد معتبری در باره روزنامه بخاری شریف چاپ کردند که حتی بعضی قسمتهای مقاله های شان مستقیماً درین کتاب گنجانیده شده است. در بخش فرهـــــنگی ازیادداشتـــــهای جناب حمزه واعظی استفاده کرده ام که بی شک بر غنای این اثـر تأثیر عمیق داشتـه است. جناب محترم عـارف دانش همکار این نشـــــریه و مشـــــوق چاپ این کتاب، آخرین پروف خوانی این گنجینه فرهنگی و ژورنالیستی را صمیمانه انجام داده اند که نظر باثواب شان شامل حال این کتاب میباشد.

این مجموعه به هیچ صورت تکمیل نیست که از حقدار اولی و اصلی آن جناب پروفیسور حبیب الرحمن هاله سپاس فراوان نه نمائیم. جناب هاله که در آغازکار آمر دیپارتمنت مطبوعات دانشکده ژورنالیزم، دانشگاه کابل بودند، اولین سنگ بنای این مجموعه را مشوره دادند و مرا برآن داشتند تا همچو اثری را طراحی کنم. ایشان با حسن نیت لکچر نوتهارا میخواندند و ازگرد آورده های هفته وار من لذت میبردند. .

یکباردیگرخودرا مکلف میدانم از همکاریهای دوستانم پروفیسور حبیب الرحمن هاله، نجم کاویانی و همکار صمیمی و همیشگی نشریه آریانای برونمرزی جناب پروفیسور شاه علی اکبر شهرستانی و استاد تازه کار، جوان و پرتلاش دانشگاه البیرونی جاهد مشتاق که در جمع آوری اسناد و مدارک معتبر ژورنالیستی مرا یاری رسانیده اند سپاس فراوان کنم.

از سایر دوستانیکه درین راه با من همراهی کرده اند سپاس فراوان دارم، امیدوارم که در نشر و چاپ سایر مجموعه هایم نیز این دوستان با من باشند و بتوانیم باهم و کمک یک دیگر آثار ماندگار دیگری نیز به جامعه افغانستانی خود تقدیم بداریم. دوستان شاد و همیشه باشند.

درود

پروفیسور رسول رهین

استوکهولم، سویدن

حمل 2017

TOLO TV LIVE

رد پـــای فـــرعــــون

...
رد پـــای فـــرعــــون
افســانــهء در پنــاه حقیــقت

افسانه ی در پناه حقیقت
نویسنده: احمد بهارچوپان
ویراستار: آثار الحق حکیمی

برای دانلود این کتاب ارزشمند
بروی پوشه آن اشاره نمائید!

.....

تـاجیــکان در گــذرگــاه تــاریخ

پروفیســور رســـول رهیــن
پروفیســور رســـول رهیــن
مجمــــوعه مقـــالات پیــرامــون
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ

مقـــــاله نخست
خـــاســـتگاه واژه تاجیــــک

مقــــــــاله دوم
تاجیــــکان پـــار دریـــا

مقــــاله ســـوم
تاجیـــکان خُــراســـان باختــری یـا
(افغـــــانســــتان کنـــــونی)

مقـــاله چهــارم
تاجیکــــان باختـــری یـا
(افغــانســـتان کنـــونی)

مقـــاله پنجـــم
ظهــور باغبــان بچـهء تاجیــک تبــار:
(شـــاه حبیب الله کلــــکانی)

مقــــاله ششــم
حکومت خـودکـــامه محمـد نـادر و
قتـل عـام تاجیـکان کـابل وشمالی

مقــــاله هفتـم
قتــل عــام تاجیکـــان، اوزبکـــان و
تـــرکمنهـــای قطغـــن و بدخشـــان

مقــــاله هشــتم
عملــکرد غیــر انســانی
محمــد هاشــم صـــدراعظـــم
در مقــابل
تاجیکـان و هـزاره هــای افغـانسـتان

مقــــاله نهــــــم
وضــع تاجیــکان در دوره دمــوکــراسی
قُـــلابی شـــاه محمـــــود خــان

مقـــــاله دهـــــــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره صــــدارت و
جمهـــوریت اســتبدادی محمــدداؤد

مقـــاله یازدهــــم
وضع تاجیکـــان در
جمهـــوری دمو کراتیک
تره کــــــی و حفیــــــــظ الله امیـــن

مقـــاله دوازدهـــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره
زمــامــداری ببــرک کــــــارمــل

مقــاله سیزدهـــم
وضــع تاجیکــان در دوره
زمــامــداری داکتــر نجیب


مقـــــاله چهـــاردهــم
وضع تاجیکــان دردوره
زمــداری قلابی حامـد کــرزی

...

...

تاجيکـــان در قـــرن بيســتم

 

متـــن کــامـــل کتـــاب
متـــن کــامـــل کتـــاب
تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم
بـــرای دانلـــود


تـــن کــامـــل کتـــاب

تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

ایســـتگاه خبــری "یکصــــدا"


یکصـــدا
ایســــتگاه خبـــری یکصـــــدا

.

رســتاخیز پرسـتوهای تغییر

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 102 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: html in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 151 قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.