بیدق جبر
در استقبال از:
« در سرشت أدمی خیر و شررباشدعجین
لیک عقل و هوش باید تا گزیند با دلیل»
 برگرفته از «پندزمانه». قصیده زیبای
أقای سید احسان واعظی

واعظی گل گفتی و باغ سخن أراستی
از مرام  نیک روحانی انسان جلیل
و چه زیبا از سرشت أدمی گفتی که شر
با نکوئی اندران در حصر زنجیر ثقیل
و بدوش  عقل بنهادی صلیب انتخاب
بین خیر و شر که بودنداز ازل باهم خلیل
عقل اگردست توانمندی بدش کی این چونین 
زیر چتر أسمان فاقه می نالد ذلیل
عقل اگرأزاده بوداز روزخلقت کی چونین
پی قتل همگنان خویش می شد  در غلیل
عقل بیچاره انسان ناتوان از انتخاب
پی حفظ جان خود دنبال نان داردرحیل
عقل انسان تابع دستور  أداب حیات
و طبایع که زأنها گشت پاهایش کسیل
هرکجانان است انسان سوی أن داردتلاش
خواه در یم . خواه ا  ندررفعت نجم سهیل
عقل أواره .اسیر موج دریای سنن
وغرایز کز تولد رود میگردد مسیل
نقطه ضعف عقل انس ان عشق ورزیدن به عیش
وأنچه اورا در نگاه خویشتن سازد جمیل
ترس ازمجهول وترک أنچه در اوأشکا ر
باعث  فر فلاکت بود و قائم بی بدیل
شرمسا راز دیدن محصول کشت دشت خویش
وزعمر رقته در سودای سعدی نا منیل
ب دترین نقطه نامفهوم انسان جهل نیست
بلکه أنچه جرم رامظلوم گوید با دلیل
وأنکه بهر نان خود بر گرده مرد م دوان
تیغ خون افشان بدست اندر پی قوم نغیل
أنچه عقل از درک أن داردفغان مفهوم شر
که همان خیر است د راندیشه رند ثمیل
وچرا ادراک ما ازخوب و بد در انقلاب
هر دو روزی کودتای خیروشردارد صهیل
کیست انسان؟ چیست خلقت؟قصه ای بی انتها ست
و زبان لال دارد أنکه داند این زجیل
أنچه پیدا هست در تقویم عقل بی  ریا
:کار این دوران جنون أمیزو حکمت بی دلیل
با اگر در أن نشانی از هدایت مانده است
خارج از اندیشه  و تصمیم أرام عقیل
هرکه را بینی پی روزی خود در صید غیر
همچو برف ماه بهمن جویباران را بخیل
هرچه را  بینی همانا کهنه و مسخ و خراب
همت تغییر کوته. نوجوان داری علیل
حکمت ابداع ابتر. پیکر اصلاح شل
دانش  تدبیر ابله. هیبت عالم رذ یل
وأنکه از دکان غیرت ذره ای وجدان خرید
کوله بار غم گرفت و سوی غربت در  رحیل
یا در أغوش گلوی بغض هستی در پناه
شمع أجین میشود بر دامن صبر قلیل
و بدین انگیزه واقف در نبود  اختیار
تر نگردد زأب منت دامن روح نبیل
برنگردد بر خلاف خواهش اصرار عمر
أب جوی لحظه های رفته در طول  مسیل
صورت تاریخ انسان کی شود مقبول عشق
کی شود با أب أتش روح حیوانی غسیل
زندگی جنگ است وانسان بید ق لشگر جبر
خواه کشته. خواه زنده. یا اسیری بی بدیل
افسران جنگ أگه از تمام قیل و قال
وز نبود مرمی ا ندر دست انسان شغیل
وز عجز عقل در ادراک أنچه در خفا
می شود بر صحنه تقریر تقدیم عمیل
در ختام أنچه گ فتم من برأنم کادمی
نزد قاضی گر ندارد احتیاجی به کفیل
پبش صورت گر هستی هر چه باشدالتفات
من یقین  دارم که انسان باز میماند خجیل
بر خلاف هر چه کردم در تمام طول عمر
کج نبودم بارغم بر دوش وحزنم را ع دیل
حینما تحکموافی الارض قوانین الذ ئاب
لم نری فی ضجه الایام صوت مستقیل
لا يكف الدهر منذ البدءع ن سفک الدماء
ویدان الخلق لا تعرف ذنب مستحیل
بدرود. محمد جوزی. 30-09-2011