سپنتا در خط تضادها

ميلاد پنجشيري

دكتور رنگين دادفر سپنتا مثل نامش، يك معادله پيچيده و دشوار در تاريخ معاصر افغانستان به شمار مي‌رود. ناآشنايي مفهومي اين اسم با تازگي بروز ناگهاني اين مسما در متن تحولات تاريخي پس از سقوط طالبان در افغانستان، بر پيچيدگي هرچه بيشتر اين معادله مي‌افزايد. اما اتفاقاً تطابق اسم بر مسما در بسياري از موارد، راز عجيبي است كه انسان را به هيجان درمي‌آورد و نشان مي‌دهد كه اكثراً آنچه تصادف محض انگاشته مي‌شود، حكمت و دلالت مرموزي را در قبال خود دارد.

متأسفانه چهره آقاي سپنتا خيلي دير و آنهم در عالم سياست، در ميان افغان‌ها مطرح و شناخته شد كه به هيچ صورت براي شناخت عميق و همه جانبه شخصيت او كافي نبوده و در عين حال مجهول ماندن بعد و يا ماهيت شخصيت او را سبب شده است. او در دوره كهولت با موهاي سپيد از دروازه سياست، وارد قلمرو تحولات معاصر كشور گرديد و در ميان مردم افغانستان به تازگي توأم با درخشندگي، چهره‌نمايي كرد.

راستي ما و امثال ما وقت زيادي را صرف انديشيدن در نام او كرديم و به حكم طبيعت انساني و آنگه افغاني خويش، تصور ابتدايي ما اين بود كه ناآشنايي اين نام شايد نشان بيگانگي آن باشد كه اينك به شكل مرموزي از خواستگاه‌هاي بيگانه بر قلمرو تحولات معاصر كشور ما تحميل شده است. ولي با كنكاش زبان‌شناسانه مبرهن گرديد كه مفردات اين نام طولاني هرچند ناآشنا است، اما خيلي بومي و اصيل بوده و ريشه در حساسيت‌هاي فرهنگ كهن و غني پارسي دارد. بازهم آنچه مسلم باقي مي‌ماند، اين است كه اين نام هنوز يك نام پيچيده و دشوار بوده و مي‌تواند نقطه آغاز خط تضادي محسوب شود كه شخصيت سپنتا در امتداد آن كشيده شده است.

تا جايي كه برداشت شخصي من از اين شخصيت معاصر افغاني اجازه مي‌دهد، شاخص عمده و محوري اين شخصيت را مي‌توان در مقوله تضاد و حتي تناقض خلاصه كرد. اين مقوله را مي‌توان از سطح تجليات افكار، عملكرد و آرمان‌هاي او تشخيص داد و اين تشخيص در صورتي كه با شناخت نزديك با وي توأم باشد، مي‌تواند مستدل‌تر شود. تضادي كه ما به عنوان مهمترين بعد شخصيتي دكتور سپنتا مطرح مي‌كنيم، عمدتاً از ناهماهنگي بستر واقعيت‌ها با مذاق شخصيتي او به عنوان يك دانشمند آرمانگرا منشأ مي‌گيرد كه اين ناهماهنگي سمبوليك در صورت درگيري با واقعيت‌هاي كشوري مثل افغانستان كه شايد دورترين نقطه دنيا از جغرافياي "آرمان‌شهر" افلاطون باشد، وحشتناك‌تر مي‌شود.

دكتور سپنتا به يك معنا يك "دانشمند سياسي‌شده" است و اين به نوبه خود جوهر تضاد در شخصيت او را به نمايش مي‌گذارد. سياسي‌شدن و يا سياست‌زدگي يك دانشمند روشنفكر آنهم در جهان سياست يك كشور جهان سومي، تا چه حد مي‌تواند ابعاد اين تناقض را برجسته‌تر سازد. سياست‌زدگي از عوامل ناهمگوني كشنده‌اي است كه انسان دانشمند را در درون خودش به شورش درمي‌آورد و او را در خط تضادها و تناقض‌ها قرار مي‌دهد.

بديهي است كه جهان سياست، يك قلمرو تنگ و نفرت‌انگيز و لجن است. در حالي كه دنياي دانشمند، دنيايي بزرگتر از فلك و وسيعتر از پهناي هندسي آرمان‌شهر و در عين حال نازكتر از حرير خيال شاعرانه‌اي است كه حتي با تماس معمولي مژه يك معشوق به آساني دريده مي‌شود كه هماهنگ‌سازي اين دو جهان متضاد، تناقض ناخوشايندي را در بعد دروني شخصيت انسان دانشمند به وجود آورده و او را بي‌نهايت خسته و درمانده مي‌سازد.

من مي‌توانم چلنج دهم كه بجز يك تعداد محدودي در افغانستان كه به نوعي در محيط اكادميك در داخل و يا خارج كشور با آقاي سپنتا آشنايي داشته اند، ديگران او را صرفاً با هويت سياسي مي‌شناسند و از همين چشم‌انداز به شخصيت و تاريخ او نگاه مي‌كنند كه اين خود تجلي ديگري از خط تضاد در شخصيت او به شمار مي‌رود. تضادي كه ما پيشتر مطرح كرديم، هرچند بعد شاخص هويت آقاي سپنتا را تشكيل مي‌دهد، اما در عين حال او را به قرباني گرفته است.

روشن است كه تقدم تبارز هويت سياسي يك انسان فعال بر هويت اصلي او منحيث يك روشنفكر متعهد، خود يك فاجعه دامنه‌داري است كه به تاريخ شخصي و مؤثريت رسالت اجتماعي او صدمه مي‌رساند. حالا اينكه ميزان اخلاص و كارآيي او در عرصه فعاليت‌هاي سياسي‌اش تا چه اندازه مطرح است، مسأله جدا است. اما برچسپ سياسي خوردن انسان دانشمند، به جاي خود از عواملي است كه او را در معرض زبان مردم قرار مي‌دهد كه اعاده ثقل اصلي و قدسيت جايگاهي او در محدوده هويت اجتماعي و رسالتي‌اش را لااقل در انظار مردم، دشوار مي‌سازد.

معمولاً درگير شدن دانشمندان در مسايل سياسي، از نقطه تعهد آنها به دگرگوني در جامعه منحيث يك مسئوليت سترگ انساني و وجداني، منشأ مي‌گيرد كه بجاي خود معقول و منطقي است. اما آنچه اساساً پيش‌شرطي براي مؤثريت و سازندگي بيشتر نقش انديشمندان در مسير تحولات جوامع بشري به حساب مي‌رود، تقدم شناخت و جاافتادن آنها در قالب هويت ميتافيزيكي شان به عنوان انسان‌هاي آگاه و متعهد در جوامع متبوع شان مي‌باشد. تثبيت هويت انديشمند متعهد بخاطري از اهميت و اولويت برخوردار است كه دانشمند در صدد ايجاد تحول و دگرگوني مثبت در متن واقعيت‌هاي فشرده به سود رسيدن به خواستگاه‌هاي يك جامعه ايده‌آلي و مترقي است كه اين خود در صورتي مي‌تواند موفقيت‌آميز باشد كه بستر پذيرش مردمي را مساعد سازد. و اين به نوبه خود از رهگذر تثبيت و جاافتادن انسان‌هاي متعهد با هويت اصلي شان در جوامع قابل دريافت است كه بازهم مقتضي مبارزه طولاني و دامنه‌دارتر براي رسيدن به اين مأمول مي‌باشد.

حالا اين سوال مطرح است كه آيا دكتور سپنتا از اين آزمون گذشته است؟ پاسخ روشن است كه نخير! چون او در بستر ذهني مردم در جايگاه اصلي خود قرار نداشته و موقعيت خود را از دست داده است. از همين‌جا است كه در خط تضاد ايده و واقعيت قرار گرفته و آرمان‌هاي بلندپروازانه خود را كه مي‌بايست در راه تثبيت و يا حداقل شناساندن آنها در جامعه‌اي مثل افغانستان سال‌ها مبارزه كند، يكباره و سرراست از يك موقف محض سياسي در يك مرحله ويژه سياسي به پيش كشيد و در عرصه تطبيق آنها نيز با سنگ و صخره واقعيت‌هاي ناخوشايند برخورد نمود كه حتي خودش را گيچ و سرگردان ساخت.

شايد تحمل دشواري‌ها و ناهنجاري‌هاي دنياي نامتوازن سياست براي سياستمداران محض چندان دشوار نباشد، اما براي انسان‌هايي كه از متن جهان دانش و ايده‌آل برخاسته و آنهم در زير بال تحولات فكري جهان آرام غرب رشد و نمو كرده اند، بي‌نهايت گيچ‌كننده است كه با ايجاد تضاد دروني، اضطراب و ناهمگوني بيروني در مظهر عملكردهاي آدمي را تبارز مي‌دهد.

آقاي سپنتا همزمان با ورود نيرومند خويش در متن تحولات سياسي معاصر افغانستان، با عناوين و شعارهاي رنگين و عريض به صحنه آمد و با حماسه و انرژي شديدي به برجسته نمودن آنها پرداخت كه از يك طرف عمق، ثقل و تابناكي اين عناوين در انديشه آقاي سپنتا خيلي اميدواركننده بود و از جانب ديگر نحوه دنبال‌گيري عيني آن در تحركات عملي وي، ميزان تضاد و تناقض ميان جهان فكري او و بستر واقعيت‌هاي افغانستان پس از جنگ را به نمايش گذاشت.

عناوين و سرخط‌هاي خط مشي فكري و سياسي آقاي سپنتا كه در مناسبت‌هاي مختلف از آن صحبت نمود، آنقدر سازنده، گسترده و مترقي بود كه اصولاً تمام فاكتورهاي ذيدخل در شكل‌دهي گفتمان نظام سياسي باثبات و كارآمد در كشورهاي عقب‌افتاده را احتواء مي‌كرد. حتي كساني مثل پوهاند عزيزاحمد پنجشيري باري مدعي شدند كه گويا دكتورين سياسي احمد شاه مسعود درست همان چيزي بود كه آقاي سپنتا مطرح كرده است. به اين معنا كه آنچه را آقاي سپنتا در خط‌مشي سياسي خود عنوان مي‌كند، درست همان چيزي است كه اساس دكتورين سياسي احمد شاه مسعود را تشكيل مي‌دهد.

مقوله‌هايي از قبيل دموكراسي، كثرت‌گرايي، پلوراليزم، وحدت ملي، اصالت صلح، تنش‌زدايي، ارزش‌هاي جهان‌شمول، گفتگوي تمدن‌ها، سياست خارجي افغانستان‌محور، دولت الكترونيك، حكومت كوچك و جامعه بزرگ و مسايل ديگري از اين دست، عناوين درشت و برجسته اين خط‌مشي را تشكيل مي‌دهد. ارزش و اهميت اين مقوله‌هاي حياتي در ميزان تطبيق آن در جامعه نهفته است كه به نوبه خود نيازمند پيمانه مهارت در نحوه عملي‌سازي آنها است كه بازهم به هماهنگ‌سازي بستر ذهني جامعه براي پذيرش آن دارد كه نقطه آغاز موفقيت در اين عرصه، همانا سازش با چالش‌ها و مانورهايي است كه از بستر واقعيت‌هاي ناهمگون جامعه‌اي مثل افغانستان برمي‌خيزد.

اما تا آنجا كه ما شاهد بوديم، ضعف آقاي سپنتا در برخورد با اين چالش‌ها از اول نمايان بود. چون آغاز كار خود را با برخورد و تنش با جريان‌هاي فيزيكي مؤثر در درون جامعه افغاني بنا نهاد و بدين ترتيب در مراحل نخست تبارز خويش، در زدوبندهاي داخلي كشور به نفع جهتي عليه جهت ديگر موضعگيري نمود. شايد اين نوع موضعگيري‌ها در جوامع پيشرفته و مترقي، يك اقدام راهبردي باشد. اما در جوامعي مثل افغانستان به تمام معنا يك اشتباه حساسيت‌برانگيز است كه دورنماي موفقيت آينده فعاليت انسان را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.

موضعگيري صريح آقاي سپنتا در برابر به اصطلاح جنگسالاران كه مستقيم و يا غيرمستقيم به تمام جريان مجاهدين برمي‌خورد و همچنان اظهارات پهلودار ايشان در مراسم يادبود غلام محمد غبار تاريخ‌نويس مشهور افغانستان كه اين اظهارات به عنوان تعرضي به مقام و حيثيت بلند قهرمان ملي كشور تلقي شد و بالاخره واكنش بي‌موجب و متهورانه او در برابر اعلان موجوديت جبهه ملي و اقدامات ديگري از اين قبيل، از هرنگاه به سياسي شدن بيشتر جايگاه او در اذهان عمومي مردم و نحوه نگرش حاكم بر جامعه افغاني منجر شد و نيروها و جريانات نيرومند و خطرناكي را عليه او بسيج نمود و بالاخره او را با مشكلاتي مواجه ساخت كه ادامه داستان به همه روشن بوده و برنامه عملي او را براي تطبيق ايده‌هاي سازنده وي به چالش گرفت.

به نظر من همانگونه كه خط تضاد در شخصيت و عملكرد آقاي سپنتا بخش عمده عوامل اين بحران را تشكيل مي‌دهد، در عين حال نزديكي بيش از حد او به رئيس جمهور و يا نمايش ظاهري اين نزديكي، از علل ديگري بوده كه حساسيت طيف‌هاي اجتماعي و سياسي معيني را عليه او برانگيخت. مقاومت او در برابر اين تنازع‌ها هرچند موفق و موجه بوده است، اما اين انطباع را به مردم داد كه ايشان برخلاف آن همه حساسيت‌هايي كه در مقابل ارزش‌هاي دموكراتيك و ضرورت التزام عملي به اين ارزش‌ها از خود نشان مي‌دهد، اما خودش حاضر نبوده تا موقف سياسي خود را در جهت تثبيت اين ارزش‌ها ولو به صورت سمبوليك، قرباني دهد كه اين خود مي‌شود خط تناقض ديگري كه در امتداد شخصيت و تاريخ دكتور سپنتا كشيده شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home