SabaSaidNorAlhaq.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 



نجوای درسکوت....

سیدنورالحق صبا



نمیگویم ولی ناگفته پیداست
که مالامال صد فریاد ورازم
بخاموشی اگرچه دل سپردم
ولی پرناله مثل سیم سازم

&&&

اگرچه لب فروبستم زگفتن
ولی مشتاق گفتنهاست جانم
سرودی را که درمن لانه کرده
نمیدانم بخوانم یا نخوانم؟

&&&

چه جانسوزاست دردی را که باید
بگوییم وولی ناگفته باشیم
از آن سوزنده تر جان برادر،
که خورشید آید وما خفته باشیم

&&&

بیا تا همنوای رهسپاران
من وتو هم قدم درره گذاریم
نمیزیبد که آنان تحفه آرند
گل خورشید، و ما چیزی نیاریم

&&&

گل مه ، چلچراغ رهروان باد
فلک درراهشان گوهر فشان باد
مبادا سرسری تاب وتب عشق
نشاط رهنوردی جاودان باد

&&&

سرما خاک راه رهسپاران
همان سربرکفان ، شب زنده داران
چه خوش رفتند تاشهر سپیده
برادرهای ما ، چابکسواران

&&&

شکستند ار دوپایت ، بال وپرزن!
ببستند ار دودستانت ، بسرزن!
زبرق دیده گان آتش افروز
بکشت و هستیی دشمن شرر زن

&&&

شب است وراه ما پر سنگ خاره
خطر بی انتها وبیکناره
فروزان کن چراغ ماهتابی
الا ای آسمان پرستاره

&&&

شب است وکشتی ودریا وتوفان
رهیدن مشکل ولغزیدن آسان
نشاید جان ازین هنگامه بردن
بیاری گر نپردازند یاران

&&&

بنازم دامن پاک وطن را
دل خونین صد چاک وطن را
چو هر آوارهء بینم بخوانم
حدیث رزم بیباک وطن را

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home