|
قصهء پرپرشدن...
سیدنورالحق
صبا
هردو
باهم همصدا بودیم
هردومان
مهمان
دسترخوان پر
فیض خدا
بودیم
خنده
مان، افسانه
مان، گلگشت
مان باهم
بوداگردردی
هردومانرا
دردها یک
گونه میآزرد
&&&
روستامان
خطهء پاک
ونجیبی بود
شب
میان برکه
هایش مه به
آرامی وضو
میکرد
دختر
خورشید
خودرا
درزلال چشمه
هایش شستشو میکرد
روزهامان
آفتابی
شامهامان
پر چراغ مه
کرد
هامان
پرطراوت بود
باغهامانرا
نه دیواری نه
پرچینی
هردواز
یک چشمه باهم
کوزه مان را
آب میکردیم
اسپها
مانرا بیک
اصطبل می
بستیم
بچه
هامان
باتفاهم گله
هارا آب میدادند
&&&
روستامان
خطهء پاک
ونجیبی بود
نیمه
شبها همصدا
با نغمه های
رود
تادم
بانگ خروسان
یکصدا آواز
میخواندیم
شب
گلوی کوچه های
ده پراز نای
شبانان بود
خرمن
ازمن نه، که
از ما بود
چپراز
من نه، که از ما
بود
&&&
بعد
از آن فصل
شگفتن،
روزگار عشق
ناگهان
دریک غروب
تنگ
دشنه
بر کف، کوله
بارش
تابخواهی
سنگ
زآنطرف
زآنسوی
دریای که
میدانی
کسی
آمد.
از
قدمهایش
بهرسو خار ها
رویید
از
صدایش هرطرف دیوار
ها رویید
سکه
های قلب
درهمیان
صدرنگش
قیچی
برنده
درچنگش
چیزکی
دیگر بگویم
هم میان کوله
بارش بود:
«حلقه
های آهنین
محکم زنجیر»
&&&
راستی
جنس غریبی
بود
واژه
هارا گونهء
دیگر ادا
میکرد
گاه
حتی گرگ را
بره صدا
میکرد
پیرها
را سکه های
قلب میبخشید
بچه
ها را تیغ های
تیز
گله
ها را سبزه
های هرزهء مسموم
&&&
آبها
ا زچرک
چشمانش گل
آگین شد
مزرعه
زردی گرفت
وکم کمک
پژمرد
بره
هارا مادران
شان از سر بی
سبزه گی
خوردند
پیره
مردان سکه
های قلب را از
هم بزور دشنه
می بردند
بچه
با تیغ های
کند
مادران
شان را شبانگه
مثله
میکردند.
&&&
هر
طرف دیوار ها
رویید
جای
گلهای تفاهم
خار ها رویید
آب
جوی وچشمه
قسمت شد
باغ
وکاریز
وزمین وبیشه
قسمت شد
باغ
بی تاک
ودردیوار
خشکی را که می
بینی
&&&
وا
دریغا !
درمیان
این ده
آتشگرفته
خواب می بینم
روزگار
یرا که با هم
همصدا بودیم
هردومان
مهمان
دسترخوان
پرفیض خدا
بودیم
کرد
هامان
پرطراوت بود
اسپ
هامانرا به
یک اصطبل می
بستیم
&&&
های
بیگانه، که دستانت
سبزهء
باغ مرا
پژمرد
شوکت
شهر مرا
بشکست
هستیی
شیطانی شهرت
پریشان باد
کوچه
باغت هم تهی
از نای چوپان
باد !
|